31

628 105 102
                                        

هوسوک ترسیده به چشمای جیهون خیره بود.....
قرار بود چه بلایی سرش بیاد.... الان حتی یونگی نداشت که نجاتش بده ... با یادآوری وضعیت یونگی اشکی از گوشه چشمش ریخت..... الان زنده است اصلا ؟!... همچی توی کسری از ثانیه بهم ریخت ... مثلا قرار بود این یه گردش عادی باشه.... بلاخره تونسته بود
عشق  با یونگی تجربه‌ کنه ... ارزشمند بودن ...مهم بودن برای یکی ... داشتن یکی که  تو رو زندگیش بدونه ....

چرا سرنوشت نتونست حال خوبشون ببینه ... چرا همچی  بهم ریخت .... مگه هوسوک چی خواسته بود ...
فقط حس دوست داشتن میخواست .... انگار یکی قلبش فشار میداد... تا جایی که منفجر بشه .... قفسه سینه اش درد میکرد... اون یونگی میخواست که بهش بگه همچین درست میشه .... نزاره گریه کنه ....
هوسوک: چه بلایی سر یونگی آوردی ؟!
بلند داد زد... اشکاش شروع به ریختن کردن ....
جیهون پوزخندی زد...  دیدن هوسوک توی این حالت ... وقتی همچیش از دست داده ... این دقیقا همونی بود که جیهون میخواست ....

جیهون: احتمالا تا الان مرده ....
خندید...  از هوسوک فاصله گرفت....
هوسوک با چشمای خیس بهش خیره بود...
تموم شد..... نه امکان نداشت... به همین سادگی ... یونگی قیدش نمیزد... نباید تنهاش میذاشت... نباید...
اشکای های که بی وقفه میریختن ... برا سرنوشت نامعلوم هر دوتاشون .... برای قلبی که حس میکرد دیگه نمیزنه.... قلبش همراه قلب یونگی شکست....
حتی دیگه تلاشی برای باز کردن طنابا نمیکرد.... صدای خرد شدن قلبش هر لحظه بیشتر توی گوشش میپیچید...‌. اگه یونگی مرده باشه...دیگه اهمیت نداشت جیهون باهاش چیکار کنه ....

جیهون : ولی ... شاید هنوز یه شانس باشه....
با این جمله تمام حواس هوسوک پیش جیهون رفت.... یه شناس برای زنده موندن یونگی.... قطعا هوسوک هر کاری میکرد تا اون شانس داشته باشه ...
جیهون : تو میتونی پادزهر براش ببری ... به یه شرط...
تنت به من بده ....
پوزخندی زد...
هوسوک گیج شده بود .... باید چیکار میکرد... چقدر میتونست روی حرف جیهون اعتماد کنه... واقعا پادزهر بهش میداد...‌ اگه میتونست یونگی نجات بده لحظه ای شک نمیکرد... ولی اون شرط لعنتی .... ازای اون پادزهر همخواب  شدن با جیهون .. چیزی که ازش مترسید ... ازش فرار کرد... این یعنی خیانت به یونگی ....
نمیخواست ... نمیدونست ... قلبش راضی نمیشد....
ولی یونگی هم توی وضعیت خوبی نبود.... مرگ یونگی باید میدید .... اگه پادزهر می‌رسید ...

ولی وقت از دست رفته بود چی.... اگه اثر نکنه ... همچی بی فایده بود ...
این بازی دوسر باخت بود... هوسوک همین الانشم باخته .... بین بد و بدتر گیر کرده ... باید چیکار میکرد... ذهنش نمی‌کشید .... دیوونه شده بود.....
جیهون : زود باش زمان داره میگذره ...
پوزخندی زد... لبه تخت نشست.... پاهاش از فاصله داد ... سمت جلو خم شد ... با پوزخند به هوسوک خیره بود ....
هوسوک گیج بود ... هنوز وقت میخواست... چیزی که نداشت.... نگاهی به چهره مغرور جیهون انداخت ....
لعنتی....
هوسوک : قبوله... ولی اول پادزهر بفرست...
لبش گزید... چرا گفت ... چرا قبولش کرد...
شاید توی اون آشفته بازار ذهنش وقت بررسی بقیه گزینه ها نداشت .... اون فقط میخواست یونگی بیدار شه... حتی اگه به خاطرش تن به این ماجرا بده...

دو سرزمین ، یک عهد Where stories live. Discover now