اندوه کسی را نکشت ، اما ما را از همه چیز تُهی ساخت ...
قطرات آب را از دانه های عرق نمیتوانست تمیز دهد !
در سرش احساس سنگینی می کرد ...
انگار آسمان و خورشیدِ سوزان دور سرش می چرخیدند .
کامش تلخ بود و خشک ... جوری که حتی نمیتوانست آب دهانش را قورت بدهد .
دست چپش را روی شکمش کشید .
شکمی که حفره ای خالی از نطفه بود !
یک قطره اشک از چشمش فرو چکید و با دست دیگرش به شن های خیس ساحل چنگ زد !
داغ نطفه ای که آن را مهم ترین بخش وجود خود میدانست تمام امید و آرزوهایش را کُشته بود !
در حال تجربه کردن سخت ترین روزهای زندگی اش بود و احساس پوچی و حسرت زیادی می کرد .
دلش میخواست او هم در این سفر سختِ یک ماهه ، مثل خیلی از همراهانشان که گرفتار طوفان و قحطی شده بودند ، می مُرد اما انگار خدایان میخواستند هنوز زنده بماند ...
کامیلا نمیدانست آنها چه چیزی در جسم نحیفش دیده بودند که فرصت زندگی دوباره به او بخشیدند !
کدین می گفت این دنیا مکان آسایش نیست و همه چیزِ آن گذراست .
عقیده داشت خدایان ، پیوسته بندگانشان را می آزمایند !
گاهی با فراوانیِ نعمت و گاهی با ضرر و زیان !
و سخت ترین نوع آزمایش و مصیبت را مرگ فرزند می دانست اما ادعا می کرد سربلندی از این آزمون ، او را برای رهبری بر مَردمش ورزیده تر می کُنَد .
کامیلا به یاد می آورد قبل از بریدن گلوی برادرش به او گفت « خواست خدایان بر هر احساسی ارجحیت دارد ، حتی احساس مادر فرزندی » !
خودش هم کم کم باورش شده بود که قبل از به سر انجام رساندن مأموریتی که خدایان به او محول کرده بودند قرار نیست وارد سرای باقی شود !
احساس می کرد تمام زندگی اش را رنگ تیره ی غم برداشته و حالی برای بیرون آمدن از این رنج ندارد !
شاید تنها چیزی که باعث می شد با وجود خونریزی شدید پس از سقط و تحمل گرسنگی و تشنگی سرپا بماند همین امید دیدار با فرزندش در بهشت وعده داده شده ی خدایان بود !
تمامی بازماندگان آن سفر دریاییِ سخت ، با شانه و قامت های افتاده یک به یک گرد هم جمع شده بودند .
کامیلا ولی نمیتوانست به تنهایی روی پاهایش بایستد !
کمرش خشک بود و حس می کرد آن را با تبر دو نیم کردند .
پاگون با امیدی واهی به سمتش آمد : بالآخره به اوتیا رسیدیم شاهدخت !
با بی انگیزگی و نگاهی خالی از حس به او چشم دوخت !
علی رغم اینکه چندان خالی از حس نبود ! هم خشمگین بود ، هم بُهت زده ... هم حسرت داشت و هم غمی بی نهایت ...
و هم از زین و خشمش می ترسید !
گاوین با تمسخر گفت : سرزمین دوست و همسایه !
رویَش از جمله ی پُر طعن پدر شوهرش درهم مچاله شد !
اوتیا همسایه بود اما دوست نبود !
YOU ARE READING
Come Back God's
Fanfictionآن پیر عفریت قدم به قدم داشت نزدیک تر میشد : نه تو و نه هیچکس دیگه ای نمیتونه خدایان رو نابود کنه ! با قهقهه گفت : اونا دارن برمیگردن ... دارن میان سراغ تو و زین ... به زودی تاوان بزرگی پس میدین و قربانی هایی که مانعش شدین رو میگیرن ! حرف زن رعش...
