chapter thirty six

55 12 3
                                        

من مظهر اعتراض هستم ، در مقابل ظلم و ظالم اعتراض می کنم ، هر ریاکار و مزدوری را که ببینم اعتراض می کنم ، هر خوک زورگویی را که ببینم اعتراض می‌کنم

Hoppla! Dieses Bild entspricht nicht unseren inhaltlichen Richtlinien. Um mit dem Veröffentlichen fortfahren zu können, entferne es bitte oder lade ein anderes Bild hoch.

من مظهر اعتراض هستم ، در مقابل ظلم و ظالم اعتراض می کنم ، هر ریاکار و مزدوری را که ببینم اعتراض می کنم ، هر خوک زورگویی را که ببینم اعتراض می‌کنم ... حتی محکمه ی تفتیش عقاید اسپانیای قرون وسطا هم نمیتواند فریادِ اعتراضم را خفه کند ، حتی اگر زبانم را از حلقومم بیرون بکشند با ایما و اشاره اعتراض می‌کنم ...

ظرف لیام را از خوراک گوشت و سبزیجات پُر کرد و مقابلش گرفت و بعد از نفس عمیقی ، لبخندی بی رنگ زد : نمیتونم برات توضیح بدم چه احساسی داره وقتی که یک شبه از تخت پایین کشیده میشی !

لیام هر دو دستش را برای گرفتن کاسه ی چوبیِ داغ دراز کرد : برای بیانش نیازی نیست تلاش کنی ... کمی تا قسمتی شبیه به هم هستیم !
گوشه ی لب او هم بالا آمد و قاشق چوبی را در کاسه فرو کرد : من هم از قائم مقامیِ پادشاهی مثل تو به قَدری پایین کشیده شدم که حتی نمیدونم چه وظیفه ای دارم !

زین تکه گوشتی برای سیمبا در ظرف مخصوص حیوان گذاشت و آن را به سمتش هُل داد : اجساد مَردمم رو تونستی با احترام دفن کنی ؟

بزور قاشقی از غذای خوشمزه خورد ...
اجساد را ناچاراً در گورهای دسته جمعی به خاک سپرده بودند ...
وقتی دهانش خالی شد بدون نگاه کردن به زین گفت : تا جایی که میتونستم سعی کردم با احترام به خاک سپرده بشن !

دستی به سر حیوانی که مثل لیام بزور و بی رغبت غذا میخورد کشید و با تأثر گفت : خاک کشورم مدفن افرادی شده که بخاطر طمع دخترم و حماقت های من کشته شدن !

لبخند حزینی زد : تو تقصیری نداری !
همین که بخاطر جلوگیری از کشتار بیشتر عقب کشیدی انسانیت به خرج دادی !

با اَسَف گفت : چه انسانیتی ؟! عقب کشیدنم چه فایده ای داشت وقتی هم خون تعداد بیشماری از مَردمم روی زمین ریخت و هم بیگانگانِ حامی بر کشورم چیره شدن !

لیام لب پایینش را بین دندان هایش فشرد و هنوز سرش توی کاسه بود اما چیزی نمی‌خورد : این تمام ماجرا نیست و برای همین نباید خودتو ببازی !

لحن و نگاهش سرشار از ملالت و اندوه بود : دیگه چه چیزی میتونم ببینم و به زندگی ادامه بدم ؟!
کشوری که برای یکپارچه کردنش از چیزی بیم نداشتم یک شبه به بیگانه ها سپرده شد !

Come Back God's Geschichten, die süchtig machen. Entdecke jetzt