آن پیر عفریت قدم به قدم داشت نزدیک تر میشد : نه تو و نه هیچکس دیگه ای نمیتونه خدایان رو نابود کنه !
با قهقهه گفت : اونا دارن برمیگردن ... دارن میان سراغ تو و زین ...
به زودی تاوان بزرگی پس میدین و قربانی هایی که مانعش شدین رو میگیرن !
حرف زن رعش...
Oups ! Cette image n'est pas conforme à nos directives de contenu. Afin de continuer la publication, veuillez la retirer ou mettre en ligne une autre image.
خسته ، تُهی ، ملول ، ضربه پذیر و خالی از شوق ...
غبار عزا و اندوه ، آسمانِ بی فروغِ سیلورلند را پوشانده بود .
آن شب صدای ناقوس دلهره آور مرگ ولیعهد ، خواب را از چشم تمامی اهالی سیلورلند ربود .
سپیده دَم تابوت نقره آگین و باشکوهی که حامل ولیعهدِ جوان مرگ بود از کاخ پادشاهی خارج شد .
و برای مدت کوتاهی در میدان اصلی شهر توقف کرد تا اهالی رُزگاردن با ولیعهدشان وداع کنند .
همان جمعیت دوباره در میدان جمع شده بودند ... اما این بار هیچ کدام لبخند بر لب نداشتند .
همه از پیر و جوان به نشان احترام روی زمین به سجده رفتند .
پادشاه و قائم مقامش همراه با تعدادی از سربازان در کوهستانی که آرامگاه اعضای خانواده سلطنتی بود منتظر ماندند تا گایا و پسرش ، تابوت ولیعهد را تا آنجا همراهی کنند .
به جز ملکه همه برای وداع با ولیعهد رفته بودند . آن مادر داغ دیده نه تنها حاضر به رفتن به آرامگاه نشد بلکه در مراسم وداع هم حضور پیدا نکرد . خودش را در خوابگاهش حبس کرده بود و حتی به ندیمه مخصوصش اذن ورود نمی داد ...
___
حتی سوز سرمای صبحگاهی هم نمیتوانست باعث به لرز افتادنش شود ... انگار تمام احساس و ادراک خود را از دست داده بود .
چشم های گرگ سانش سرد بود و وحشی !
دیشب نحس ترین شب زندگی اش بود و امروز هم نحس ترین روز عمرش ... و اطمینان داشت تا مدت های زیادی قرار نبود از سایه ی این نحسی خلاصی یابد .
حتی دو ساعتی که دَم دَم گرگ و میش در آغوش لیام پناه گرفته بود هم نتوانست یخ نگاه منجمدش را آب کُنَد .
از وضعیتی که در آن دست و پا میزد متنفر بود . هر یک از عزیزانش به نحوی کمرش را شکسته بودند .
دیگر حتی با خودش هم ، افکارش را نشخوار نمیکرد . انگار ذهنش بالآخره ساکت شده بود چون در سرش هیچ صدایی نبود .
به معنای واقعی کلمه بی چاره بود ... حتی لیام هم در این شرایط هیچ تدبیر چاره سازی نداشت .