آن پیر عفریت قدم به قدم داشت نزدیک تر میشد : نه تو و نه هیچکس دیگه ای نمیتونه خدایان رو نابود کنه !
با قهقهه گفت : اونا دارن برمیگردن ... دارن میان سراغ تو و زین ...
به زودی تاوان بزرگی پس میدین و قربانی هایی که مانعش شدین رو میگیرن !
حرف زن رعش...
Ups! Gambar ini tidak mengikuti Pedoman Konten kami. Untuk melanjutkan publikasi, hapuslah gambar ini atau unggah gambar lain.
هراسناک تر از نابینایی دیدن است با دو چشم باز ، که چه بر سر سرزمینمان می آید ...
نظاره گر رخسار خود در آینه شد .
چشم هایش هنوز به فروغ قبل برنگشته بود و غباری از رنج آن نگاه عسلی را پوشانده بود .
دستش را روی استخوان گونه اش کشید ... برجسته و تیز تر از هر زمانی به نظر می رسید ! فقط بیست و دو سه سال داشت اما چهره اش طراوت چند ماه پیش را نداشت .
تنها چیزی که در آینه به چشمش می آمد تاج زرینش بود ! تاجی که روزی بر سر مادرش می درخشید ! دستش را روی پایه ی تاج کشید .
با لمس تاج ، لبش از گوشه زاویه گرفت ... هر چند لبخندی از ته دل نبود !
در دلش غوغا بود ... انگار یک جای کار می لنگید !
به تاج و تخت رسیده بود اما پس کِی خدایان ، دل طوفانی اش را به ساحل آرامش هدایت می کردند !
شاید هنوز کار نیمه کاری وجود داشت که می بایست انجامش می داد ... شاید کوتاهی کرده بود !
لبش را در دهان برد و سپس نچی کرد .
از روی میز ، جعبه ی مکعبی کوچکی را برداشت و درب آن را باز کرد ... نگاهی به پودر صورتی کمرنگ انداخت و بعد با بالشتکی نرم مقداری از پودر را به گونه هایش مالید و سپس به لب های برجسته اش رنگ عاریه پاشید .
نفسی کشید و زمزمه کرد : شاید برای رسیدن به رستگاری و آرامش ابدی میبایست اول کشورم رو به آرامش برسونم !
قصد داشت نزد شاه کولدرها برود و موافقتش را در خصوص ازدواج با او اعلام کُنَد .
برای آسودگی و رستگاری مَردمش هر کاری میکرد . هدف اصلی اش از همان ابتدا برقراری آرامش همگانی بود ! حتی آرامش برای کامرون !
وقتی میخواست برادر همخونش را قربانی کُنَد به دنبال رهایی پسرک از رنج و نقص بود ! چون پیروان خدایان می گفتند با قربانی شدنش از تمام رنج ها خلاصی می یابد ! کدین میگفت خون کامرون دل خدایان را به رحم می آورد و عنوان نفرین از برادرش ساقط می شود !
دلش لحظه ای برای پسرک می سوخت و معترف می شد از مرگش غمگین است و چون نمیتوانست این اعتراف را تاب بیاورد رشک و حسادت و نفرین بودنش را بهانه می کرد تا بلکه آتشِ دلِ سوخته و بی قرارش را خاموش کُنَد .