خاموش ها گویاترند
میتوانست تاریک شدن هوا را حس کند ... سوز سرمای بادی که به گونه های گُلگونَش سیلی می کوفت به او یادآوری می کرد آغاز شب را ...
و این یعنی باید هر چه زودتر برمیگشت !
چانه و نوک بینی سرخش را در گریبان فرو بُرد تا با پوست گرگی که مثل یک شال گردن ، یقه ی شنل بلند و پشمی اش را پوشانده بود از برخورد سرما به بینی اش جلوگیری کند .
اواخر پاییز بود و سرمای سیلورلند بیداد می کرد .
همانطور که با خز پالتویش بینی اش را پوشانده بود گردن عقب کشید و به طرز غریزی آبی های پر نور اما بی سوی خود را داد به آسمان !
از لیام شنیده بود وقتی آسمان را ابرهای تیره و خاکستریِ بزرگ و طویل فرا بگیرد به احتمال قوی باران و رعد و برق رُخ می دهد .
با آنکه نمیدید و هیچ تصویر روشنی از آن نداشت اما حس می کرد ابرهای سفید و خاکستریِ تیره مثل رخت های نَشسته در هم فرو می روند .
گردن صاف کرد و طبق عادت ، لب پایینی اش که بابت سرما به سرخی انار میمانست را کشید در دهانش تا ثانیه ای تأمل کند .
انگار چاره ای جز برگشتن به خانه نداشت .
حس شِشُمَش هیچگاه به او دروغ نمی گفت و حتم داشت که به زودی بارندگیِ شدیدی رخ می دهد .
جنگل را مثل کف دستش میدانست اما با احتمال آشوب شدن هوا ، ماندن در آن مخاطره ای دشوار بود .
از همان کودکی اطرافیانش از او انتظار داشتند دور اندیش و اهل ملاحظه باشد و او بیشتر از هر چیزی محتاط بودن را بلد بود !
در زمان کوتاهی از روز که میتوانست طعم آزادی پنهانی اش را بچشد به جای اینکه از گشت و گذار در جنگل و کوهستان و حوضچه های آبریز لذت ببرد تمام مدت بیم آن داشت که مبادا اتفاقی رخ دهد که خودش به تنهایی یارای مقابله با آن را نداشته باشد .
نمیدانست ریشه ی این اضطراب به تلقین های اطرافیانش برمیگشت یا که واقعا توانایی اینکه از پس خود بربیاید را نداشت !
با آنکه به تازگی پا به بیست سالگی گذاشته بود هنوز هم با او همچون یک کودک ناتوان برخورد می شد ...
در حالی که پسرهای همسن و سالش پا به پای دیگر مردان ، در حال کشاورزی و شکار و محافظت از آب و خاک خود بودند .
سیمبا یک قدم جلوتر از او حرکت می کرد .
تنها دوست و همراهش همین حیوان زبان بسته بود که ده سال پیش ، پدرش در بازگشت از سفر تجاری اش در روسیه آن را برایش هدیه آورده بود .
به او گفته بودند هاسکی سیبری اش گوش هایی برافراشته و نوک تیز دارد با موهایی سفید سیاه و چشمانی آبی روشن و گُرگ سان ، که معمولا برای کشیدن سورتمه روی برف و یخ از این سگ ها استفاده می شده .
VOUS LISEZ
Come Back God's
Fanfictionآن پیر عفریت قدم به قدم داشت نزدیک تر میشد : نه تو و نه هیچکس دیگه ای نمیتونه خدایان رو نابود کنه ! با قهقهه گفت : اونا دارن برمیگردن ... دارن میان سراغ تو و زین ... به زودی تاوان بزرگی پس میدین و قربانی هایی که مانعش شدین رو میگیرن ! حرف زن رعش...
