chapter thirty one

58 12 0
                                        

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.


چه خوب بود که آدمی می‌توانست وقتی درد و مصیبتی دارد ماه ها بخوابد و چندین ماه بعد آسوده و تازه نفس از خواب برخیزد اما هیچکس نمی‌تواند چنین کاری بکند ، باید بیدار ماند و درد کشید و با دردهای خود کنار آمد ...

در حال خنده بودند که دوباره همان زن سر رسید .
با یک سینی که حاوی دو کاسه ی برنزی و دو عاج پُر شده با آبجو بود .

زن با نزاکت ظرف ها را روی میز چید و بعد از اینکه مطمئن شد آن دو مَرد خوش سیما به چیز دیگری نیاز ندارند خواست آنجا را ترک کُنَد اما زین مانع شد : به نظر میرسه مَردم از غذا خوریت خیلی راضین که اینقدر شلوغه !

زن با خشوع لبخند زد : این شلوغی برای غذاهای من نیست !

لیام با حالتی سؤالی گفت : خبر خاصیه ؟!

زن : شما از ولعیهدیِ پسرِ کور پادشاه خبر ندارید ؟!

زین بی اختیار صاف نشست و خودش را بی تفاوت نشان داد : یه چیزایی شنیده بودم ، اما گمان می کردم شایعه باشه !

زن بی اختیار صدایش را آرام تر کرد : مثل اینکه حقیقت داره !
این مَردم هم از سر شکم سیری اینجا دور هم جمع میشن و نظرات بی پایه و اساساشون رو مثل نُقل دهن به دهن می‌کنن !

لیام تک ابرویی داد بالا : بی اساس ؟!
مگه چه نظری دارن راجع بهش ؟!

زن شانه هایش را بالا کشید : هر کسی یک نظری داره اما همه فاقد ارزش و اعتبارن !
بالآخره پادشاه تصمیم خودشو گرفته و به حرف رعیت گوش نمیده !

زین سری تکان داد و کاسه ی سوپ را بیشتر به خود نزدیک کرد : درسته ... حق با توئه !

لیام : نظر شما چیه ؟

زن ، ساده گفت : فقط کافیه اون پسر خاکمون رو از شر بیگانه ها محفوظ نگه داره و یکپارچگیِ مَردممون رو حفظ کنه !

زین مکثی کرد و بعد قاشق را فرو بُرد در ظرف سوپ ... بدون اینکه چشم از ظرف غذایش بگیرد گفت : حتماً پادشاه در پسرش چیزی دیده که اونو شایسته ی این عنوان دونسته !

زن با لبخند تائید کرد : درسته ... امیدوارم پسرش شبیه به خودش باشه !
چون دخترش مثل یک موش خائن به حامی های اوتیایی پناه بُرده !
بعد صدایش را پایین آورد : من فکر می کنم به زودی برگرده و کار ناتمامش رو تموم کنه !

Come Back God's Where stories live. Discover now