آن پیر عفریت قدم به قدم داشت نزدیک تر میشد : نه تو و نه هیچکس دیگه ای نمیتونه خدایان رو نابود کنه !
با قهقهه گفت : اونا دارن برمیگردن ... دارن میان سراغ تو و زین ...
به زودی تاوان بزرگی پس میدین و قربانی هایی که مانعش شدین رو میگیرن !
حرف زن رعش...
Ups! Gambar ini tidak mengikuti Pedoman Konten kami. Untuk melanjutkan publikasi, hapuslah gambar ini atau unggah gambar lain.
کسی که روحش از دست رفته شاید بارها بخندد ، اما چشمانش دیگر برق نمیزند ...
دو روز گذشته بود ... طبیب نسخه ای جدید برای شاهزاده ی رنجور پیچید و لاگرتا که دلواپسِ بی قراری های فرزند تبدارش در بیهوشی بود نتوانست طاقت بیاورد و شخصاً همراه طبیب برای مهیا کردن آن نسخه پیش قدم شد .
حتی با اینکه خود سرشار از ضعف بدنی بود ولی کامرون و نزدیکی به او باعث می شد بتواند روی پاهایش بایستد .
زین هم در اتاق پسرش مانده بود و با هر ناله ی ضعیف و سرفه ی شدید پسرک در خواب ، جانی از جانش کم می شد .
پادشاه اجازه نمی داد دیگر اعضای خانواده وارد خوابگاه فرزندش شوند ... قلبش درد می کرد و توانی برای تحمل همهمه و شلوغی ها نداشت و فقط به حضور لیام و ملکه واکنش بدی نشان نمی داد .
خودش دستمال نمدار را روی صورت و سینه ی پسرش می کشید ... یا لب های خشک و پوسته پوسته اش را تَر می کرد ... و تمام مدت با عذاب خیره ی حالت تکیده ی فرزندش بود .
در جمجمه ی کامرون صدای پارس سگ های وحشی و درنده ، ساز و دُهُل ، دعاهای عجیب و غریب کامیلا ، حرف هایش وقتی می گفت یک نفرین است ، حوردیس و صدای ضجه هایش و صدای خنده های پاگون وقتی او را تهدید به تجاوز می کرد ، پیچیده بود .
خواب هایش فاقد تصویر بود اما صداها و لمس های بد و آزار دهنده بودند و پریشانش می کردند . آنقدر که بعد از دو روز بیهوشی با وحشت و فریاد از دنیای خواب بیرون پرید و به یکباره روی تخت نشست .
حواسش نبود ترسش را پنهان کُنَد ... بدنش هنوز عریان بود و بابت این مسئله مثل بید می لرزید و در خود جمع شده بود ... دندان هایش مُدام بهم می خورد ... صدای خس خس سینه و نفس های ترسیده اش تمام اتاق را پُر کرده بودند .
در جسمش احساس کوفتگی و آزردگی می کرد ... پارچه ای دور گلوی دردناکش بسته بودند که عرق ، آن را خیس کرده بود . درست مثل پوست خیس و عریانش ...
قلب پادشاه فشرده شد و بیشتر از این نتوانست این تصویر را تاب آورد ... دستش را با احتیاط پیش بُرد و حینی که گونه ی داغ و سرخ پسرش را میخواست نوازش کُنَد صدای اندوهناکش را بلند کرد : نترس پسرم ! آروم باش ! کنار منی و هیچ خطری تهدیدت نمی کنه !