chapter twenty five

99 15 39
                                        


در زندگی زخم‌هايی هست كه مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد !
اين دردها را نمی‌شود به كسی اظهار كرد ...

در زندگی زخم‌هايی هست كه مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد ! اين دردها را نمی‌شود به كسی اظهار كرد

Ups! Gambar ini tidak mengikuti Pedoman Konten kami. Untuk melanjutkan publikasi, hapuslah gambar ini atau unggah gambar lain.


از خوابگاه شاه خارج شد ...
حیران و سرگردان بود !

آن بانگ دل خراش هنوز در گوش و مغزش زنگ میزد ... نعره ی استمداد بود !
اما کسی پیدا نمی شد به یاری اش بشتابد ! یعنی کسی جرأت نداشت از آن نعره ، پشتیبانی و حمایت کُنَد !
حتی شاه و قائم مقامش !
دخالت در این زمینه از عهده ی توان هر دو خارج بود ...

چشمش به مارکو خورد که پشت درب خوابگاه شاه با دستپاچگی دور خودش می چرخید !
رخسارش ترسیده بود و رنگ پریده !

دوباره آن صدا ، گوش و دلش را آزرد !
برای چند لحظه پلک بست و وقتی چشم باز کرد مارکو را صدا زد .

لازم بود در خصوص رابطه اش با کامرون به او هشدار و تذکر دهد !
چون تحت هیچ شرایطی دلش نمی‌خواست چنین سرنوشتی گریبان گیر آن دو جوان شود !

وقتی لیام صدایش زد بیشتر ترسید !
چون نمیدانست کامرون با شاه چه گپ و گفتی انجام داده که باعث شده لیام او را فرابخواند !
ضربان قلبش شدید بود و شدید تر شد !
به آهستگی پاهایش را به سمت لیام کشید و سرش را پایین انداخت !

از نظر لیام مظلوم شدن تنها صفتی بود که به آن جوان نمی آمد !
باریک بین نگاهش کرد : به نظر میاد خیلی ترسیدی !

بدون اینکه به چشم های جدی پسرعموی پدرش نگاه کُنَد پاسخی گمراه کننده به او داد : باعث شوکه شدن همه شده !
به واقع مجازات وحشتناکیه !

طبق ادعای کامرون ، پسرِ گایا واقعاً مثل یک شیطان کوچک بود چون سعی داشت با جوابی سر بالا گمراهش کُنَد .
یک تای ابرویش را بالا کشید و عاقل اندر سفیه گفت : یعنی دلیل رنگ پریدگیت مجرم بودن خودت نیست ؟!

مارکو به یکباره وا رفت و با شوک به لیام نگاه کرد : چی ؟!!!

دلش برای پسرک سوخت ، اما آنقدر نگرانشان بود که به کارش ادامه داد !
با حفظ حالت جدی اش گفت : منظورم کاملاً واضح بود !
میدونم دلیل این رنگ و رُخِ پریده ، خطای مشترکت با شاهزاده اس !

Come Back God's Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang