chapter thirty eight

43 13 4
                                        


ما هر آنچه که باید از دست داده باشیم را از دست دادیم ،
ما بی چراغ به راه افتادیم ...

در میانه ی راه سرباز برایش پرده از موضوع برداشت .
به دستور شاهزاده اریک ، گایا و لیام به دلیل اهانت به سرباز های حامی دستگیر شده بودند .

خون خونش را می‌خورد .
از طرفی سربازان حامی هنوز از کارهایشان دست نکشیده بودند و از طرفی دو متحد خونی اش به بند اریک افتاده بودند .

برای اولین بار حق را به دایی هایش می داد ...

شاهزاده اریک زیبا و جوان ، با غرور روی تختی چوبی لم داده و در حالی که یک دستش را به شمشیرش تکیه زده بود با دست دیگر پر کاهی را در دهان می چرخاند .

هر دو پسر عمو هنوز مست آبجو بودند ... اما موقعیت تاسف باری که در آن گیر افتاده بودند را به خوبی می فهمیدند .
آن پسر بچه آنها را اسباب تمسخر خود کرده بود و با لذت به خواری و ذلتشان نگاه می کرد .

تعداد کمی از سربازان رومی و سامی اجازه‌ ی حضور در قلعه را داشتند که آنها هم بدون هیچ نقش و جایگاهی بودند .
اما همان تعداد اندک هم از دستگیری دو مقام عالی رتبه شورای سلطنتی خشمگین بودند ... هر چند میدانستند با اعتراض کاری از پیش نمی برند .
تمام جمعیت پایتخت انگار گروگان ارتش حامی ها بودند ... و هادان دو هفته ای می شد که سپاهی به سمت غرب فرستاده بود تا نماینده اش به جای گایا در آنجا حکمرانی کند .

گایا با پوزخند گفت : بالآخره دستگیر شدیم پسرعمو ! امیدوارم هردو در یک بند باشیم و در کنار هم بپوسیم !

لیام هم مثل پسرعمویش پوزخند زد : من به زودی آزاد میشم و برمیگردم خوابگاهم ... اونوقت میتونم در نبودت نفس راحتی بکشم .

با کینه توزی به پسرک جوانی که به او میخورد همسن و سال پسر خودش باشد نگاه کوتاهی انداخت و بعد به پسرعمویش گفت : قبول دارم بخاطر من دستگیر شدی ولی کاش تو هم کمی اون حیوون ها رو میزدی تا مثل من دلت خنک می شد .

لیام سری به دو طرف تکان داد و با حفظ پوزخندش گفت : من به خوش اقبالی تو نیستم ... همین الان با وجود بی گناهی با تو در بند افتادم ... اگر گناه کار بودم که دیگه سرم روی تنم نبود .

او هم مثل پسر عمویش با لحنی حرصی اما کشدار شوخی می کرد : درسته ، من در خوش اقبالی زبان زد هستم ... مگه نمیبینی زندگی سراسر خوشیمو ؟!

لیام خواست چیزی بگوید که گایا نگاهش به سمت دیگری کشیده شد و گفت : خواهر زاده‌ ی عزیزم اومد تا کار جلاد رو انجام بده !
همبند شدن با تو افتخاری بود که نصیبم نشد پسر عمو !
اما فکر کنم در کنار هم قراره با زندگی وداع کنیم !

لیام با اولین کلمه ای که از دهان گایا خارج شد نگاهش را به جایی داد که کامیلا از آنجا می آمد .

Come Back God's Donde viven las historias. Descúbrelo ahora