میخواهم یک نفر باشد که من با او از همه چیز همانطور حرف بزنم که با خودم حرف میزنم ...
بعد از صرف طعام هنوز پشت میزی که در مرکز خیمه ی شاه قرار داشت نشسته بودند و لیام فعلاً قصد ترک شاه و اقامت گزیدن در چادر خود را نداشت .
در حالی که دست راست شاه نشسته بود تُنگ شراب را سمت خود کشید : امشب مرد حقیقتی یا تا حد مرگ مینوشی ؟!
زین که منظور یاورش را فهمیده بود نگاهش را با خونسردی بین تُنگ و معجون زیتون و عسل چشم های مَرد رد و بدل کرد : من همیشه مَرد حقیقتم !
تو چطور قائم مقام ؟!
لیام به یاد بزرگترین دروغ و پنهان کاری اش از زین افتاد و برای لحظه ای عنبیه هایش لرزید ... اما قریب به بیست سال مشاور شاه بودن ، او را تبدیل به فردی سَیاس کرده بود ... پس باید می توانست خودش را در هر شرایطی مسلط نشان دهد ...
بلافاصله به خود مسلط شد و با خونسردی شانه بالا داد : من چیزی برای پنهان کردن از شاهم ندارم !
زین با خنده ای دلپذیر سری به دو طرف تکان داد و باعث شد گیس بلند سر زلفش روی پیشانی اش تاب بخورد و چهره اش صد بار تماشایی تر شود : میخوای بگی از رازهای زندگیِ من بی خبری ؟
اینبار شانه و ابرو با هم بالا داد : باید دید چه سؤالاتی به ذهنم میاد !
زین با سرخوشی لبخند دندان نمایی زد : اون ذهن خطرناکت باید بدونه مَرد مقابلش در وقت مستی ، تبدیل به شکارچی خطرناکی میشه !
لیام هم خندید و کمی در جایَش تکان خورد : اول شما شروع کنید پادشاه !
زین فکر می کرد این آرام و قرار نداشتن های نشیمنگاهِ مشاور اعظمش روی صندلی چقدر به ورجه وورجه های کامرون شبیه است ...
پسرکش هم وقتی هیجان زده یا مضطرب می شد مثل ذرتی بو داده ، جنب و جوش هایش بیشتر می شد !
البته در کنار لکنت گرفتن ها و گیر کردنش روی حروف و واژه ها ! درست مثل لیام !
از یادآوری این موضوع با لبخندی علاقه مند به لیام نگاه کرد : شروعش با من ، طوفانش با تو ؟!
ابداً پسر !
اول تو بپرس !
لیام در حالی که استقبال می کرد گفت : اطاعت امر !
با جسارت ترین فعلی که در طول عمرت انجام دادی چی بوده ؟
زین نیشخندی زد و جام شرابش را با خونسردی پُر کرد .
لیام با حالتی باریک بین حرکاتش را به نظاره نشست و فکر کرد شاهش از پاسخ دادن شانه خالی کرد .
اما زین جام را بالا گرفت و گفت : به سلامتی جسارتم مینوشم و جواب میدم ؛
هم آغوشی با خدای غرب !
با اعترافش هر دو قاه قاه به خنده افتادند .
بعد از اینکه زین شرابش را نوشید ، نوبت او شد تا وزیرش را به چالش بکشد : جسارت منو شنیدی ، حالا تو از جسارت هات بگو !
VOCÊ ESTÁ LENDO
Come Back God's
Fanficآن پیر عفریت قدم به قدم داشت نزدیک تر میشد : نه تو و نه هیچکس دیگه ای نمیتونه خدایان رو نابود کنه ! با قهقهه گفت : اونا دارن برمیگردن ... دارن میان سراغ تو و زین ... به زودی تاوان بزرگی پس میدین و قربانی هایی که مانعش شدین رو میگیرن ! حرف زن رعش...
