آن پیر عفریت قدم به قدم داشت نزدیک تر میشد : نه تو و نه هیچکس دیگه ای نمیتونه خدایان رو نابود کنه !
با قهقهه گفت : اونا دارن برمیگردن ... دارن میان سراغ تو و زین ...
به زودی تاوان بزرگی پس میدین و قربانی هایی که مانعش شدین رو میگیرن !
حرف زن رعش...
¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.
پشت صحنه ی خنده هایم بغض هاییست که هیچ گاه به تصویر کشیده نشد ! ما پشت هزاران لبخند خود مُرده ایم ...
یک روز از بهوش آمدن کامرون میگذشت ... و همچنان پادشاه و ملکه ی نگران اکثر وقت خود را در اتاق فرزندشان میگذراندند .
دیشب پسرشان با ناله و فریادهای بی امانش در خواب ، پای همه را به خوابگاه خود کشیده بود !
رفتارهای بی قرارِ شاهزاده ی جوان همه را ترسانده بود و نشان از نامساعد بودن احوالش می داد ! هر چند همگی شرایطش را درک می کردند چون اتفاقاتی که آن پسر پشت سر گذاشته بود چندان ساده نبود !
بعد از صرف صبحانه ، لیام به سراغ شاهزاده رفت و بزور آن پدر و مادر را از خوابگاه فرزندشان خارج کرد .
خودش ولی کنار کامرون ماند ... انگار او هم میترسید آن پسر حتی یک دم تنها بماند . چون با شناختی که از کامرون داشت نگران بود بخواهد بلایی بر سر خودش بیاورد .
این حالت های آشفته ی پسرک او را به یاد بیست سالگی خودش و زمانی که از وجود آن قربانی ها مطلع شد ، می انداخت ...
فقط کنارش نشسته بود و بی هیچ حرفی نگاهش می کرد .
کامرون به تاج تختش تکیه زده و چشم های بی فروغش را به دیوار رو به رو دوخته بود .
بدون هیچ تحرکی ! او علی رغم نابینا و درون گرا بودن به شدت جنب و جوش داشت ! حتی هنگام نشستن هم یکجا آرام و قرار نداشت و مُدام در حال تکان خوردن های غیر ضروری بود ! ولی حالا هیچ شباهتی به پسر بازیگوش و بیش فعالش نداشت !
نمیدانست چطور سر سخن باز کُنَد با جوان آشفته اش ! از طرفی خودش هم غرق در اندیشه ی گذشته بود !
تنها صدایی که شنیده می شد صدای سرفه های گاه و بیگاه کامرون و پارس های خفه ی سیمبایی که پوزه ی خود را به پسرک بیمار می مالید بود .
با شنيدن صدای ضعیف و سرما خورده ی کامرون که میگفت « لیام » ، نیم خیز شد تا نیازش را به آنی بر طرف کُنَد . به نیم رخ بی تحرک پسرک با انتظار خیره بود : جانم ... چی میخوای ... بگو پسرم ؟