اینجا دلم برای تو هِی شور میزند ...
به سمت مزرعه رفتند و جایی در پشت اسطبل مستقر شدند .
شاهزاده ی جوان پایش را روی زمینی که پُر از کاه و خاک بود کشید و غر زدن هایش را از سر گرفت : جای بهتری نبود ؟
گایا خنده ای کرد : جای بهتری سراغ داشتی ؟
پسرک سری به دو طرف تکان داد با نارضایتی و پوفی کرد .
گایا منتظر نماند تا آن بچه دوباره غر زدن را از سر بگیرد ... شمشیر خود را از غلاف خارج کرد و سپر خود را داد به پسرک نابینا .
کامرون سپر را گرفت و انتظار کشید تا دستش شمشیر بدهد : شمشیرم چی ؟
گایا باز لبخند نرمی زد : مگه شمشیر داشتی تو ؟!
کامرون یکی از چشم هایش را بامزه بست و گوشه ی لبش را گزید : نه ندارم ... ولی خب با چی مبارزه کنم ؟!
گایا دوباره پوزخند زد : مبارزه ؟!!
فعلا سعی کن زنده بمونی بچه !
و بعد بدون هماهنگی شمشیرش را بالا برد و از قصد جایی نزدیک به پسرک آن را در هوا تکان داد .
پسرک با صدای شکست هوا در نزدیکی اش کمی عقب پرید و با شوک و هیجان گفت : چیکار میکنی ؟!!
گایا اخم کرد و تشر زد : تو چیکار میکنی نادون ؟
جلوی ضرباتمو بگیر ... گوش بگیر ببین صدا از کدوم سمت میاد ...
مهم نیست اگه نتونی دفعش کنی همین که مسیرشو تشخیص بدی کافیه .
بعد در حالی که مراقب بود تیغه ی شمشیر با بدن خواهرزاده اش اصابت نکند دوباره آن را بالا برد و در فاصله کمی از پسرک پایین آورد .
تا حدی که از او توقع داشت صداها را دنبال می کرد و سپرش را در همان سمت بالا و پایین و چپ و راست میبرد ... و حواسش بود شمشیر به سپرش برخورد نکند : خوبه !
ادامه بده .
کمی که گذشت چرخید و پشتش ایستاد ... پسرک هم که با آن تشویق ها تمرکزش بیشتر شده بود ، بعد از شنیدن صدای پای گایا در پشت سر خود ، بی درنگ چرخید .
از چرخیدن به موقع پسرک لبخند رضایت آمیزی روی لب مرد بی مو نشست : یالا پسر ... درست از سپرت استفاده کن .
این بار شمشیر را بالا برد و درست مقابل چشم راست پسرک پایین آورد ... اما حواسش بود تا تیغه با صورتش برخورد نکند .
حرکتش سریع بود و کامرون نتوانست به موقع عکس العمل نشان بدهد .
میتوانست متوقف شدن تیغه ی سرد شمشیر مرد قوی جثه را در چند سانتی متری صورتش حس کُنَد .
عرقی سرد در آن سرما از پیشانی اش چکید و گوشه ی چشمش سقوط کرد ... نفسش حبس شده بود .
گایا شمشیر را عقب کشید و کنار بدنش نگه داشت : قبل از اینکه سرتو به باد بدی از اون سپر استفاده کن !
ŞİMDİ OKUDUĞUN
Come Back God's
Hayran Kurguآن پیر عفریت قدم به قدم داشت نزدیک تر میشد : نه تو و نه هیچکس دیگه ای نمیتونه خدایان رو نابود کنه ! با قهقهه گفت : اونا دارن برمیگردن ... دارن میان سراغ تو و زین ... به زودی تاوان بزرگی پس میدین و قربانی هایی که مانعش شدین رو میگیرن ! حرف زن رعش...
