chapter twelve

98 20 109
                                        


اینجا دلم برای تو هِی شور میزند ...

به سمت مزرعه رفتند و جایی در پشت اسطبل مستقر شدند .

شاهزاده ی جوان پایش را روی زمینی که پُر از کاه و خاک بود کشید و غر زدن هایش را از سر گرفت : جای بهتری نبود ؟

گایا خنده ای کرد : جای بهتری سراغ داشتی ؟

پسرک سری به دو طرف تکان داد با نارضایتی و پوفی کرد .

گایا منتظر نماند تا آن بچه دوباره غر زدن را از سر بگیرد ... شمشیر خود را از غلاف خارج کرد و سپر خود را داد به پسرک نابینا .

کامرون سپر را گرفت و انتظار کشید تا دستش شمشیر بدهد : شمشیرم چی ؟

گایا باز لبخند نرمی زد : مگه شمشیر داشتی تو ؟!

کامرون یکی از چشم هایش را بامزه بست و گوشه ی لبش را گزید : نه ندارم ... ولی خب با چی مبارزه کنم ؟!

گایا دوباره پوزخند زد : مبارزه ؟!!
فعلا سعی کن زنده بمونی بچه !
و بعد بدون هماهنگی شمشیرش را بالا برد و از قصد جایی نزدیک به پسرک آن را در هوا تکان داد .

پسرک با صدای شکست هوا در نزدیکی اش کمی عقب پرید و با شوک و هیجان گفت : چیکار می‌کنی ؟!!

گایا اخم کرد و تشر زد : تو چیکار می‌کنی نادون ؟
جلوی ضرباتمو بگیر ... گوش بگیر ببین صدا از کدوم سمت میاد ...
مهم نیست اگه نتونی دفعش کنی همین که مسیرشو تشخیص بدی کافیه .

بعد در حالی که مراقب بود تیغه ی شمشیر با بدن خواهرزاده اش اصابت نکند دوباره آن را بالا برد و در فاصله کمی از پسرک پایین آورد .

تا حدی که از او توقع داشت صداها را دنبال می کرد و سپرش را در همان سمت بالا و پایین و چپ و راست می‌برد ... و حواسش بود شمشیر به سپرش برخورد نکند : خوبه !
ادامه بده .

کمی که گذشت چرخید و پشتش ایستاد ... پسرک هم که با آن تشویق ها تمرکزش بیشتر شده بود ، بعد از شنیدن صدای پای گایا در پشت سر خود ، بی درنگ چرخید .

از چرخیدن به موقع پسرک لبخند رضایت آمیزی روی لب مرد بی مو نشست : یالا پسر ... درست از سپرت استفاده کن .

این بار شمشیر را بالا برد و درست مقابل چشم راست پسرک پایین آورد ... اما حواسش بود تا تیغه با صورتش برخورد نکند .

حرکتش سریع بود و کامرون نتوانست به موقع عکس العمل نشان بدهد .

می‌توانست متوقف شدن تیغه ‌ی سرد شمشیر مرد قوی جثه را در چند سانتی متری صورتش حس کُنَد .

عرقی سرد در آن سرما از پیشانی اش چکید و گوشه ی چشمش سقوط کرد ... نفسش حبس شده بود .

گایا شمشیر را عقب کشید و کنار بدنش نگه داشت : قبل از اینکه سرتو به باد بدی از اون سپر استفاده‌ کن !

Come Back God's Hikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin