.فیلم.

10.5K 785 252
                                    

همه به سمت مقصد هاشون حرکت کرده بودن و اولین نفر؟
صد در صد نامجین بود.
چون اون نامجون لعنتی نزدیک بود جین رو روی میز خم کنه و به بدترین شکل ممکن به فاکش بده.
و جئون خوب میدونست که یک روز همین نامجون و دیک دائم الشقش باعث بگا رفتنشون میشه.

سپ هم مثل همیشه تصمیم گرفتن تا لیلی به لالایه کوچولوشون بزارن و اونو به شهربازی ببرن.
اون پسر بچه گه گاهی بد تو مخ جئون میرفت چون جونگکوک خوب اون فتنه کوچولو رو می‌شناخت که از قصد پسرش رو حرص میده.
ولی دیگه بازی دست جئون بود و قرار بود بدجوری پسرش رو خار چشم بقیه بکنه.

پوفی کشید و به ساعت زل زد درست یک ربع بود که منتظر پسرش به ماشین تکیه داده بود چون اون فسقلی گفته بود که اول اون بره و بعدش تهیونگ میاد چون ازش خجالت می‌کشه و چندتا دلیل کصشر که جئون سال ها هم می‌نشست و فکر میکرد نمیتونست اون دلایل رو سر هم کنه.

به سمت داخل رستوران حرکت کرد و بعد از باز کردن در و برخورد هوای گرم به صورتش چشمی داخل رستوران چرخوند که لبخند شیطانی هیون نظرش رو جلب کرد.
ابرویی بالا انداخت و اشاره ای کرد که هیون مثل جت به سمتش دوید.
¥جانم رییس.
جئون اخمی کرد و به دور و بر اشاره کرد.
_کو این فسقلی؟
هیون لبخندی زد و گفت
¥از اونجایی که پسر شماست باید بگم که....
پیچید رییس جون و از در پشتی رفت خونه.
جئون دندون قرچه ای کرد و پس گردنی محکمی به هیون زد.
_کصکش تو اینجا مترسکی؟نتونستی بگی نرو ددیت میکشتت؟
هیون دستی به پس گردن بیچاره اش کشید و با اخ و اوخ گفت:
¥ارباب من فدات بشم آخه من میتونم به توله س....
وقتی با چشم های عصبی جئون مواجه شد حرفش رو قطع کرد و شروع کرد به تصحیح کردنش.
¥یعنی چیز به پسرت چیزی بگم؟ میزنه در کونم میندازتم بیرون تو خبر نداری ازش؟ رییس آخه یه چیزایی از آدم میخوایا...
جئون که دید بحث با هیون بی فایده است و اون کوچولو هر لحظه ممکنه از دستش فرار کنه سریع به سمت ماشینش دوید و فریادی زد تا هیون به دستورش عمل کنه.
_ به بقیه بگو برن جلوی درش کمین کنن طوری نباشن که ضایع باشه و بچه بترسه و اگر دیدن داره فرار می‌کنه جلوشو بگیرن اون توله سگ خیلی فرضه.
هیون چشم بلندی گفت و به سمت لباس های اصلیش پرواز کرد بالاخره از این شغل کصشر نجات پیدا کرده بود.

تهیونگ اخم کرده به بادیگارد هایی که موقع فرار مچش رو گرفته بودن نگاهی کرد پاهاشو به کاناپه کوبید و سرش رو تند تند به چپ و راست تکون داد.
+مثل بز سر راهم سبز شدین که چی مثلا؟
با سکوت بادیگارد ها عصبی شد و شروع کرد به جیغ جیغ کردن.
+ وایسید رئیستون بیاد میفهمید که رئیس بزرگ منم نه اون و باید به حرف من گوش بدین وایسد بیاد ببینید چطوری خرش میکنم.
بادیگارد ها که دیگه به شدت کفری شده بودن از دست کصشرای پسر کوچکتر به حرف اومدن.
✓داداش کص میزنی؟
تهیونگ با تعجب سرش رو بالا آورد و به بادیگاردی که از همشون هیکلی تر بود زل زد.
+یعنی...یعنی چی ؟
اون مرد به بقیه دوست هاش پوزخندی زد و به سمت پسر خم شد.
✓فکر کردی قراره نازتو بکشه؟الانم معلوم نیست بیاد و بگه قراره زیر خواب کدوم از ما بش....
حرفش با گلوله ای که تو مغزش خالی شد قطع شد.
خون تمام کاشی های سفید رنگ خونه رو رنگ کرده بود و تهیونگ؟ اون از ترس نمیتونست حرفی بزنه و فقط سکوت کرده بود.

.𝐒𝐭𝐫𝐚𝐰𝐛𝐞𝐫𝐫𝐲.Donde viven las historias. Descúbrelo ahora