خب میریم که داشته باشیم:
کیم تهیونگ پسر به شدت لوس و سلیطه که فوبیا داره به سربازی ولی خب باید یه جایی با فوبیات رو به رو بشی.
جئون جانگ کوک ژنرال مغروری که همه سربازا ازش مثل سگ میترسن
چی میشه این دوتا جلوی هم قرار بگیرن؟
__________________________...
با بیخیالی و حوله ای که تنها پایین تنه اش رو پوشش داده بود به پدرش که خایه مالیش رو میکرد نگاهی انداخت و سیگارش رو خاموش کرد و دودش رو به سمت بالا هدایت کرد. به پسرش لباس پوشونده بود و منتظر بود تا پدرش گورش رو گم کنه تا بره و بیشتر با فندقش وقت بگذرونه.
اون مرد خیلی خیلی تغییر کرده بود. از چه لحاظ؟ از این لحاظ که دیگه قدرت دست جئون بود و جایگاه پدرش تخمش هم حساب نمیشد. اون پیرمرد داشت فک میزد و از وضعیت باندش میگفت که به کمک پسرش نیاز داره چون انبار اسلحه اش ناقصه و اینطوری پیش بره بهتره بازنشسته بشه. و قسمت طنز ماجرا اینجا بود که جئون اصلا حرف های اون مرد و نمیشنید و منتظر بود که اون مرد سریعا از عمارتش گم شه.
+چرا نمیتونم برم پایین ؟ میخوام برم پیش باباییم ولم کنننننن تیهونگ جیغی کشید و به بازوی بادیگارد کوبید که بهتره بگیم برای اون مرد هیکلی نوازش به حساب میومد.
تهیونگ پوفی کشید و به سمت تختش رفت و گوشیش رو در دستش گرفت و یکم توی فضای مجازی چرخید. برای شام قرار بود هیونگ هاش بیان و زیاد حوصله نداشت و یکم بهونه گیر بود. اصلا حوصله اشون رو نداشت و خدا خدا میکرد تا یه مشکلی پیش بیاد و اونا نیان. میخواست بیشتر با ددیش وقت بگذرونه و اونا مثل یه ملخ وسط زندگیش بودن.
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.