با چشمای گرد شده به من نگاه کرد و گفت"تو واقعا خواهر منی؟؟"
سرمو تکون دادم،
صورت عصبلنی شد و داد زد"تو همونی هستی که منو بدبخت کرد!!همونی که منو به اون آشغالدونی فرستاد،!!ازت متنفرم متنفر"
"اسکا..."
"ساکت شو نمیخوام حتی اسممو بیاری!!ازت بدم میاد،"گلارو انداخت رو زمینو و رفت
اشک از چشمام میومد،
من برادرمو تو بدترین شرایط پیدا کردم،دوباره رو قبر مامان افتادمو تا جایی که میتونستم گریه کردم,
با خستگی داشتم تو خیابونا راه میرفتم بالاخره به خونه رسیدم،ولی قبل از اینکه برم داخل خونه رفتم سمت خونه اسکات و بدون اختیار در زدم
"بله؟؟"اسکات از پشت در داد زد ولی من سریع دویدم سمت خونه و درو باز کرد و رفتم داخل،
به در تکیه دادم و دستمو رو سرم گذاشتم!!
یه چند دقیقه در اون حالت بودم ولی تلفن زنگ زد،رفتم سمت تلفنو گفتم"بله بفرمایید"
"تو همونی هستی که منو بدبخت کرد!!همونی که منو به اوم آشغالدونی فرستاد!!ازت متنفرم متنفر"
"اسکات تویی؟؟"
"ساکت شو نمیخوام حتی اسممو بیاری!!ازت بدم میاد"
"اسکات به حرفم گوش کن"
"از اسکات محافظت کن" صدای پشت گوشی زنونه شد!!
"تو کی هستی؟؟با من چیکار داری؟؟"
"مامان؟؟"دوباره صدای جیغ اومد و تلفن قطع شد،همونجا افتادم رو زمین و شروع کردم به گریه کردن
................................................................................................................................
سلام به همگی!!
من فن فیک جدیدمو گذاشتم به اسم just play
درباره زینه! تو پیج خودمه
امیدوارم خوشتون بیاد
لایکم فراموش نشه!!
مرسی
YOU ARE READING
numb life//B1
Randomمن دختری،با احساس و خندون و مهربان بودم ولی منو شکستن،از عزیزترینهام گرفته تا کسایی که حتی نمیشناختم. ولی میگن که فردا بهتر خواهد شد، یعنی فردایی هم وجود داره؟
