داستان از نگاه اسکارلت
داشتم به اسکات فکر میکردم،نمیخواستم سر هری داد بزنم ولی واقعا میخوام تنها باشم،
نمیدونم من قطعا باید بخاطر مرگ اسکات خیلی ناراحت تر از این باشم!
برگشتم که برم تو تخت که روش یه نامه بود،
اوه خدای من نه دیگه،نمیخوام اسکات مرد دیگه چی از من میخوان؟
نامه رو باز کردم،
«منو ببخش،نتونستم از اسکات محافظت کنم،من قسم خورده بودم که اگه اسکات چیزیش بشه!خودمو میکشم،لیا»
لیا؟؟اوه،لیا همون دختره!
یعنی چی؟؟مگه اون کیه؟با همون لباس بیمارستان از اتاق رفتم بیرون،هری برگشت طرفم و با تعجب بهم نگاه کرد، و اومد طرفم و گفت"تو خوبی؟؟نباید میومدی بیرون!"
"من باید از اینجا برم بیرون!"با ترس گفتم،
"نه این امکان نداره،برو داخل"هری و لیام داشتن منو میبردن داخل،
داشتم گریه میکردم،"تو رو خدا،جون یکی در خطره!هری لطفا،بخاطر من،بخاطر اسکات"
هری وایساد،
"قبول ولی منم میام"
"ولی..خیلی خب باشه!!"هری دستمو گرفتو باهم رفتیم بیرون،
سوار ماشین شدیم،
"اوه،هری بدو،زندگی یکی در خطره،برو خونه!...
_____________________________________________________________________________________
خب میدونم خیلییییی کم بود،ببخشید که نتونستم دیشب بزارم،(من بد قول نیستم،وقت نشد بازم ببخشید)
این قسمت چطور بود،؟؟
دوباره به جاهای چرت داستان رسیدیم،ولی خب بازم باید صبر کنید!D:
مرسییییی از همایتتون
CZYTASZ
numb life//B1
Losoweمن دختری،با احساس و خندون و مهربان بودم ولی منو شکستن،از عزیزترینهام گرفته تا کسایی که حتی نمیشناختم. ولی میگن که فردا بهتر خواهد شد، یعنی فردایی هم وجود داره؟
