یهو گریش گرفتو دستشو دور کمرم انداختو بغلم کرد،
دوباره چه اتفاقی افتاده؟؟منم دستمو دورش انداختم و بغلش کردم،
اون زیر لبش یه چیزایی میگفت ولی من چیزی متوجه نمیشدم، چند ساعت گذشت،پسرا تو آشپزخونه غذا میخوردن منم رفتم که به اسکارلت بگم باید غذا بخوره
"تو خوبی؟؟"
"اره بهترم" اینو گفتو کمکش کردم که از رو تخت بلند شه!
"من باید برم"
"نه!تو الان نمیتونی بری!هنوز حالت خوب نشده"
"تو رو خدا میخوام برم خونه!"
"باشه ولی اول باید یه چیزی بخوری"
یه لبخند کوچیک زد و سرشو تکون داد،
در اتاقو براش باز کردم و اون اومد بیرون،به اطراف نگاه کرد،
باورم نمیشه،کسی که تمام زندگیم بود و فقط به اون تکیه میکرم،انقد ضعیف شده،باشه!!
پسرا با تعجب به اسکارلت نگاه کردن،ولی اون بدون توجه بهشون رو صندلی نشست
داستان از نگاه اسکارلت
به اسرار اسکات تصمیم گرفتم یه چیزی بخورم بعد برم خونه،نمیدونم چرا نمیذاره برم،آخه من همین رو به روی خونشون زندگی میکنم
رفتیم تو آشپزخونه!!نمیدونستم دوستاشم هستن تو دلم تعجب کرده بودم ولی به روی خودم نیاوردمو نشستم،
اسکاتم کنارم نشست، و گفت"اسکارلت، اینا دوستامن!"
سرمو تکون دادم و یه لبخند کوچیک زدم بعدش یکم غذا برداشتم،
یکیشون گفت"سلام من لیامم"اون موهای قهوه ای کوتاه داشت و به نظر مهربون میومد،
"منم زینم!"یکی دیگشون گفت،اونو یه بار با اسکات دیده بودم،
"منم لوییسم!تو میتونی منو لویی صدا کنی" سرمو تکون دادم و آروم گفتم"خوشبختم"
به پسری که ته میز نشسته بود نگاه کردم،اون ظرفش پر از غذا بود و بدون توجه داشت غذا میخورد بهش نگاه کردم،فکر کنم گرمای نگاهمو حس کرد و باعث شد بهم نگاه کنه،اول ساده نگام میکرد ولی یهو چشماش گرد شد،
اول فکر کردم اتفاقی افتاده ولی بعدش گفت"تو همونیی، که تو اون خونه بزرگه زندگی میکنه!!"
این حرفش باعث شد،خندم بگیره، ولی فقط لبخند زدم و سرمو تکون دادم
"وای،میشه من بیام خونت؟؟خیلی دوس دارم توشو ببینم"
"امم،آره حتما!"
"وای هوررررا!! اسکات خواهرت خیلی خوبه!..."
با تعجب به اسکات نگاه کردم،باورم نمیشه اون واقعا منو به عنوان خواهرش قبول کرده و حتی به دوستاشم گفته!! میخواستم از خوشحالی گریه کنم،از موقعی که اونو به یتیم خونه برده بودم،دیگه خوشحال نبودم ولی الان یه حس جدیدو تو خودم احساس میکنم،حس شادی!!
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»سلام به همگی،
ممنون از حمایتاتون،
لایک و کامنت فراموش نشه!!
مرسیییییییی
KAMU SEDANG MEMBACA
numb life//B1
Acakمن دختری،با احساس و خندون و مهربان بودم ولی منو شکستن،از عزیزترینهام گرفته تا کسایی که حتی نمیشناختم. ولی میگن که فردا بهتر خواهد شد، یعنی فردایی هم وجود داره؟
