بعداز اینکه غذا خوردیم،من از رو صندلی بلند شدم،اسکاتم بلند شد،
با لبخند گفتم" من دیگه میرم"
"آخه..."
"نه،من باید برم"اینو گفتمو بغلش کردم،وقتی از بغلش اومدم بیرون تازه چشمم به یکی از دوستای اسکات افتاد،اون کلا حرفی نزد،اونو بیشتر از بقیه دیده بودم،ولی نمیدونم چرا ناراحته!!
از همه خدافظی کردمو از خونه رفتم بیرون،تا به حال انقد خوشحال نبودم،
من کلا هیچ وقت خوشحال نبودم و این یه حس جدیده،با لبخند به سمت خونه رفتم،
داستان از نگاه اسکات
وقتی اسکارلت رفت همه داشتن ازش تعریف میکردن ولی هری کلا چیزی نمیگفت،وقتی داشتن از آشپزخونه میرفتن بیرون ولی سریع هریو صدا کردم
اون برگشت و به من نگاه کرد،
"چیزی شده؟؟"
"نه!"خیلی جدی جواب داد
و از
آشپزخونه رفت بیرون،
داستان از نگاه اسکارلت
"مامان؟؟؟بابا دیوونه شده!"داد زدمو دویدم سمت مامانم،اون منو تو بغلش گرفت و به بابا نگاه کرد،با اینکه بابا دیوونه شده بود ولی مامان با عشق نگاش میکرد،بابااومد سمت مامانم و مامان منو پرت کرد به یه سمت دیگه و بابا داشت مامانمو میزد ولی مامانم تلاشی برای نجات از دست بابام نمیکرد،فقط آروم گریه میکرد و هنوز اون عشقو تو چشماش میدیدم،
بابا انقد مامانمو زد که خودش خسته شدو رو زمین افتاد،رفتم سمت مامانم و بغلش کردم اونم بغلم کرد،
یهو از خواب پریدم،هنوز تو بهت بودمهیچ وقت خواب بابامو ندیده بودم،انقدر ازش متنفر بودم که به هیچ وجه بهش فکر نمیکردم،تمام این اتفاقات بخاطر بابام افتاد،خودکشی مامان،یتیم شدن منو اسکات و خیلی چیزای دیگه...
_____________________________________________________________________________________
سلام به همگی،ببخشید یه مدت نبودم،نظرتون درباره این قسمت چیه؟؟
مرسی از حمایتتون
YOU ARE READING
numb life//B1
Randomمن دختری،با احساس و خندون و مهربان بودم ولی منو شکستن،از عزیزترینهام گرفته تا کسایی که حتی نمیشناختم. ولی میگن که فردا بهتر خواهد شد، یعنی فردایی هم وجود داره؟
