داستان از نگاه اسکارلت
اشک از چشمام میافتاد،
با سرعت به طرف خونه اسکات میدویدم، بالاخره رسیدم و محکم به در کوبیدم،
اسکات سریع درو باز کرد و با ترس بهم نگاه کرد،
دستمو رو صورتش گذاشتم و اونم با تعجب بهم نگاه کرد، گفتم"تو خوبی؟؟چیزیت که نشده؟"
"نه،چطور؟؟"
نفس عمیق کشیدمو بغلش کردم،
"تو میدونی چقد دوست دارم؟؟"
"منم"هنوز تو صداش تعجب بود،
بعد از اینکه با اسکات یکم حرف زدیم برگشتم خونه!
رو تختم دراز کشیدم،زیر بدنم یه چیزی حس کردم،از رو تخت بلند شدم،یه ورقه رو تخت بود، برداشتمش
«هیچ کاری نمیتونی برای اسکات بکنی!! هیچ کاری،اونم مثل مامانت با سخت ترین شرایط نابود میشه»
"نه!نه،من از اسکات محافظت میکنم،اون هیچیش نمیشه"درحالی که بغض کرده بودم،اینو پشت سر هم میگفتم،
"خدا؟؟من باهات چیکار کردم،؟؟چرا با من اینکارو میکنی؟؟چرا میخوای منو نابود کنی؟"داد زدم و شروع کردم به گریه کردن،
"هر چی که میگم حقیقته،!!"اون پسر جوون داشت داد میزد و شونه دختررو گرفته بود،
"هدف من نابودیته،اشلی هیل،هم تو رو هم اون بچتو به بدترین شکل نابود میکنم"
یهو از خواب پریدم،اون مامانم بود ولی اون پسره کی بود؟؟بچه؟
با اعصاب خوردی چشامو بستم و خوابیدم
_____________________________________________________________________________________خب این قسمت چطور بود؟؟
لایک و کامنت یادتون نره
مرسییییی
BẠN ĐANG ĐỌC
numb life//B1
Ngẫu nhiênمن دختری،با احساس و خندون و مهربان بودم ولی منو شکستن،از عزیزترینهام گرفته تا کسایی که حتی نمیشناختم. ولی میگن که فردا بهتر خواهد شد، یعنی فردایی هم وجود داره؟
