part fourteen

72 9 0
                                        

هری به دنبال مادام ماکسیم و هاگرید در جنگل پیش میرفت.هر چه بیشتر در اعماق جنگل جلو میرفتند صدای وحشتناک موجوداتی که بنظر خیلی خطرناک می آمدند، بیشتر میشد.هری حتی هنوز نمیدانست که هاگرید انها را کجا می برد.

انها تقریبا به اواسط جنگل رسیده بودند که احساس کردند صدای موجودات بلند تر و نزدیک تر شده است.مادام ماکسیم و هاگرید دیگر حرکت نمیکردند و به صحنه ی روبریشان نگاه میکردند. 

هری از زیر شنل چهار اژدهای بزرگ و ترسناک را دید که در اطراف هر کدامشان حدود صد جادوگر و ساحره ایستاده است.جادوگران سعی میکردند که انها را بیهوش کنند.

مادام ماکسیم جلوتر رفت و از انها فاصله گرفت.هری ارام با لحنی که پر از شک بود پرسید:«هاگرید، اینا که برای مرحله ی اول نیستن، درسته؟ »

هاگرید که با شگفتی و هیجان به اژدهایان نگاه میکرد گفت:«اوه متاسفم هری!اما مرحله ی اول دقیقا اژدهاست.یک اژدها برای هر کدوم از قهرمانان! »

هری میخواست در این لحظه زمین دهانش را باز کند و او را ببلعد.چگونه یک دانش اموز سال چهارمی میتوانست با یک اژدها مبارزه کند و او را شکست دهد؟ 

یکی از اژدهایان از بقیه شان ترسناک تر و وحشی تر بنظر میرسید.این اژدها بال هایی چرمی و مشکی داشت و بقیه ی اعضای بدنش به جز شکمش به رنگ قرمز بود.پوزه ی تیز و اره مانندی داشت و فلس هایش خیلی ضخیم بنظر می آمد.هری وقتی این اژدها را دید بیشتر از قبل ترسید.بیچاره آن کسی است که باید با این اژدها مبارزه کند.اما اگر خودش همان بیچاره ای بود که باید با این اژدها میجنگید چه؟ ان وقت باید چه میکرد...

هری شنل نامرئی کننده اش را محکم نگه داشت تا از روی سرش لیز نخورد،سپس با سرعت زیادی در جنگل دوید تا به هاگوارتز برگردد.فقط نباید مسیر را گم میکرد،اگر در جاده حرکت میکرد مشکلی پیش نمی آمد. 

هری قلم پرش را در ظرف جوهر فرو کرد و سپس نوک قلم را روی کاغذ کشید:

«پا نمدی¹ عزیز، 

خوشحالم که حالت خوبه،خیلی مراقب خودت باش.من متوجه شدم که مرحله ی اول چیه! قهرمانان تو مرحله ی اول باید با اژدها مبارزه کنن.یک اژدها برای هر یک از قهرمانان! 

​​​​​​من دیگه نمیدونم باید چی بگم!

​​​​​​دوستدار تو، 

هری جیمز پاتر! »

هری نامه را درون پاکت کوچکی گذاشت و به منقار هدویگ سپرد.

«میدونی سیریوس کجاست، درسته؟ »هری ارام هدویگ را نوازش کرد.

هدویگ هو هوی رضایت بخشی کرد و فورا از پنجره ی اتاق به بیرون پرواز کرد. 

هری بعد از رفتن هدویگ، کیف تازه اش را برداشت و ناراضی از اتاق بیرون رفت.اولین کلاس امروزش کلاس پیشگویی بود. هری در راه به این فکر میکرد که ایا باید موضوع مرحله ی اول را با بلیز و دراکو درمیان بگذارد یا نه.انها مطمئنا کارهای زیادی برای انجام دادن داشتند و اینکه هری بخواهد انها را هم در کارهایش دخالت دهد، درست نبود. هری ناگهان به یاد اورد که سدریک تنها قهرمانی است که ممکن است از ماجرای مرحله ی اول باخبر نباشد.صدایی در ذهنش میگفت که نباید به سدریک بگوید اما صدای دیگری برخلاف آن صدای قبلی حرف میزد. به هرحال در این صورت بازی عادلانه تر میشد. 

Save meᯓDrarryWhere stories live. Discover now