part forty eight

30 1 5
                                        

«طوری اسمش را می گفت که انگار دعایی مقدس بر زبانش می راند.»

ꔷ  𝗡𝗘𝗪 𝗖𝗛𝗔𝗣𝗧𝗘𝗥  ᪶ ◟🌸  𔓘︶⏝︶ㅤㅤ

"𝐓𝖾𝗹𝗹ing 𝘁𝗁e 𝑤𝗈𝗋𝗹𝗱 𝘩𝙤w 𝗺𝘂ch 𝓨𝗈u m𝐢𝗌𝐬 𝗆𝗲."

چند ثانیه سکوت برقرار شد،سکوتی که مانند طنابی زهرآگین به دور گلوی دراکو سنگینی، می‌کرد و قفسه‌ سینه‌‌ی هری را خالی. اطراف قلعه کم‌کم خالی می‌شد، احتمالا به خاطر این بود که دیگران ساعات مطالعاتی‌شان را در خوابگاهشان، شروع می‌کردند. هرماینی نگاهی به هری انداخت.از او اجازه می‌خواست.تنها یک نگاهِ شلوغ و دلتنگ کافی بود تا او بفهمد که باید برود.باید آن‌ها را تنها بگذارد؛ شاید چون دوباره می‌خواستند بحث و جدال کنند، یا شاید هم می‌خواستند سروسامانی به اوضاع غم‌زده‌شان بدهند.پس بدون سروصدای اضافی و فقط با خیره‌شدن و تکان دادن سرش از آن‌ها دور شد.

"چی میخوای بگی،مالفوی؟" صدای هری آرام و در عین حال بی‌دردسر به گوش می‌رسید‌.تضادی آشکار با آشفتگی و بی‌صبریِ چشمانش.انگار که همین حالا نمی‌خواست دراکو را کتک بزند و در میان گریه‌هایش او را ببوسد.

دراکو از این لحن تعجب نکرد، در واقع او از هیچ‌چیز تعجب نخواهد کرد.زیرا که از قبل همه‌چیز را تجسم‌ و به همه‌ی عواقب کارهایش فکر کرده‌بود.انتظار چیز‌ دیگری هم نداشت._به جز اینکه‌ هری او را نفرین کند و از خود براند_

با این حال درد داشت، از اینکه دوباره همان مالفویِ نفرت‌انگیز در نگاهِ هری باشد.از اینکه دوباره هری این‌قدر دور و غیرقابل لمس به نظر برسد، خسته شده بود. آیا این تقاصِ شکستن قلب هری بود؟آن‌هم بعد از اینکه هری بارها او را به عنوان تمام وجودش تصور کرده بود؟

"از کِی تا به حال شدم فقط مالفوی،هریِ نازنینم؟"

خبر نداشت که با همین اسم مستعار کوچک، هری را آشفته می‌کند،که تمام دفاع و محافظت او را به کار می‌گیرد تا دوباره با احساساتش آسیب نبیند‌ و زمین‌ نخورد. خیلی وقت از موقعی که هری فکر می‌کرد آینده‌اش را باخته، گذشته بود. او دیگر دراکو را در کنارش نداشت، فرد خیلی خاص و قدرتمندی هم نبود که بخواهد با ولدمورت مقابله کند، گرچه گاهی به سرش می‌زد که فقط خودش را تسلیم کند و دنیای جادوگری را به فراموشی بسپارد.همه این‌ افکار به خاطر این بود که او دراکو را در کنارش نداشت. تمام‌پاره‌ی وجودش‌.

دراکو وقتی نگاه خیره و سرد هری را دید که به روحش زل می‌زند، دستش را داخل موهای خودش فرو برد و عصبی آن را بهم ریخت."می‌دونم الان داری به این فکر می‌کنی که "خدای من،این پسره‌‌ی گستاخ و احمق چه رویی داره که بازم جلوم وایساده و اینطوری باهام حرف می‌زنه، درست وقتی که مقصر همه چیز‌ خودشه. اما.‌."

Save meᯓDrarryStories to obsess over. Discover now