part forty four

33 3 0
                                        

ᘏᘏ ⠀✧  ┊ ⠀𝐃𝐄𝐍𝐈𝐀𝐋 𝐎𝐅 𝐓𝐑𝐔𝐓𝐇𝐒  !  ᝬ

-«​​​​​انکار کردنِ همه چیز آسونه. انکار کردن چیزی که نمیخوای باورش کنی اما حقیقت محضه هم آسونه، ولی عاقبتِ خوش فرجامی نداره.میتونی کل سال رو مشغول انکار کردن حقایق باشی ولی این چیزی رو تغییر نمیده، این نجاتت نمیده.فقط لازمه باهاش روبرو شی تا بفهمی شاید اونقدرام هم بد نبود.فقط بفهم که به درک حقیقت ها نیاز داری.وجودِ چیزی که دردسازه رو انکار نکن.»

𝐇𝐄𝐑𝐌𝐈𝐎𝐍𝐄 𝐆𝐑𝐀𝐍𝐆𝐄𝐑  ࿐. ⌗˙٭

قدم زدن بر روی زمینِ سنگ فرش شده ی قلعه، صدای تق تق و کشیده شدن کفش هایش روی زمین، نفس های پی در پی و گرمش زیر شنل نامرئی...در آغوش گرفته شدن، بوسه شان زیرِ درخت راش.دستانِ کشیده ی دراکو با لمس ملایمی او را به خود نزدیک تر می کنند. 

پسرک چشمانش را بسته، دستانش را دور گردن مو بلوند حلقه کرده و اجازه داد در بوسه پر شور و شعفشان غرق شود.نجوای باد در گوششان طنین انداز میشد و ناگهان، همه چیز در هم پیچید، صحنه تغییر کرد؛ او دیگر زیر درخت راش دراکو را نمی بوسید، دیگر نفس های گرم دراکو را روی گونه اش احساس نمی کرد. سرمایی وجودش را فرا گرفته بود، سرمایی جدایی ناپذیر. سرمایی که در تضاد با نفس های گرم و قلب تپنده ی کوچکِ هری بود.

شاید دوباره به واقعیت بازگشته بود، شاید دوباره باید این را می پذیرفت که دیگر دراکو مالِ او نیست، شاید از اول هم دراکو برای او نبود، اما غرور و احساساتش چه میشد؟ او نمی توانست اجازه دهد تنها بماند.هر چقدر صحنه بیشتر تغییر می کرد، بیشتر به این درک می رسید که حتی در خواب هم نمی تواند او را داشته باشد.

بالاخره صحنه و فضای اطرافش واضح تر شد. اکنون در قبرستانی با فضایی سرد و ترسناک قرار داشت؛ مردی شنل پوش را دید که هاله ی ترسناکش حتی وقتی پشت به او هم ایستاده بود، ترسی به بدنش القا می کرد.بدنش خشک شده بود، نمی توانست حرکت کند، نمی توانست فرار کند، حتی نمی توانست داد بزند و درخواست کمک کند. انگار که فراموش کرده بود چگونه حرف می زنند یا طلب کمک می کنند.

نفس هایش سنگین شده بود، روی تخت غلت می خورد و عاجزانه تلاش می کرد تا از این کابوس وحشتناک نجات یابد. فقط می خواست رها شود، نمی خواست چهره ی آن را ببیند، نمی خواست صحنه نزدیک شدن هیولا به او را ببیند. مار از روی شانه های مرد به سمتش می خرید. نزدیک و نزدیکتر میشد. تا اینکه. . . چشمانش را باز کرد. 

با دیدن دراکو که با چهره ای خواب آلود بالای تخت او ایستاده است شوکه شد. سعی کرد همه چیز را پردازش کند، اما اول نیاز داشت تا نفسش را به دست آورد. دراکو کاملا آرام به نظر می رسید، خیلی سرد، مانند یک غریبه. اما چیزی در نگاهش بود که هری می توانست قسم بخورد، دراکو به دلیل خاصی اینجاست. 

Save meᯓDrarryStories to obsess over. Discover now