"هر شروعی یه پایانی داره و من میدونم که پایانِ ما ابدیته."
زمان ادامه داشت، در حالیکه در سویی دیگر از بریتانیا، متوقف شدهبود.زمان ادامه داشت،در زمین کوییدیچِ قلعهی کهن که اکنون با هرج و مرج جمعیت گسترده، لحظهای سکوت برقرار نمیشد.همهچیز طبق روالی ادامه داشت که قبل از مسابقه در پیش گرفتهشدهبود.هیچکس از اتفاقاتی که در هزارتو افتاد، خبر نداشت.هیچکس نمیدانست که سدریک چه کارها کرده است.به جز فلور دلاکور و ویکتور کرام که البته هنوز بیهوش بودند.
و سدریک؟وضعیت او چندان تفاوتی با آنها نداشت.بیهوش شدهبود اما خوشبختانه هنگامیکه نور قرمز به هوا فرستاد، توانستند او را از دور مسابقه خارج کنند.
هواداران هنوز جیغ و داد به راه میانداختند و تشویق میکردند.حالا فهمیدهبودند که چهکسی برنده مسابقه شده.هری پاتر،پسر برگزیده.تنها کسی که هنوز در محوطهی بازی بود، اما زمان هر چقدر که بیشتر میگذشت، طاقتها طاق میشد.
اشتباه بود، همهچیز اشتباه بود.سدریک میخواست فریاد بزند که مردم از تشویقکردن دست بردارند یا حداقل پدرش صورت ناامیدش را پنهان کند. چو چانگ، دوست دخترِ ریونکلاوییاش بالای سرش نشستهبود و موهایش را از روی صورتش کنار میزد.
"سِد؟صدام رو میشنوی؟حالت خوبه؟"
سدریک میخواست بگوید که "نه"، میخواست بگوید که آوری تروس احمق را صدا بزنند.چرا که از نقشهی عجیب او باخبر بود.میدانست که هری در خطر است و اگر آوری قرار نبود که این را به کسی گزارش دهد، قطعا جایی در کارش میلنگید.پس سدریک باید این کار را انجام میداد.
"پروفسور.."
کمکم هوشیاریاش را به دست میآورد.توانست با کمک پدرش که اکنون سرش را میبوسید، بنشیند.سرش را گرفت و گفت."پروفسور دامبلدور.."
"سدریک، الان حالت خوب نیست.اصلا به فکر نتیجه مسابقه نباش." پدرش موهایش را نوازش کرد و گفت."نتیجهی تورنمنت، ارزشت رو تعیین نمیکنه."
"نه،نه..مسئله این نیست.مهمتر از این حرفاست.پروفسور دامبلدور.. باید ببینمش." به سرعت از جایش بلند شد.نزدیک بود که از شدت گیج و منگ بودن، دوباره روی زمین بیوفتد که چو و پدرش او را گرفتند و به او کمک کردند تا راه برود، با اینکه نمیدانستند چه اتفاقی افتاده.احتمال میدادند که سرش به جایی خوردهباشد.
اما آنها که خبر نداشتند. سدریک باید دامبلدور را خبردار میکرد تا در حالت آمادهباش قرار گیرند.او کارهای زیادی برای برندهشدن هری و رسیدنش به جام انجام دادهبود.کارهایی بسیار بیرحمانه که اگر وزارت سحر و جادو میفهمید، احتمالا به حبس در آزکابان محکوم میشد اما اکنون این حتی ذرهای هم برایش اهمیت نداشت.میدانست که آوری هم کلهشق است و اگر به دامبلدور خبر ندهد که چه بلایی سر هری آمده،پشیمان خواهد شد.علاوه بر این، هری در هزارتو نبود و دیگران دیر یا زود این را میفهمیدند.زیرا هری هنوز بیرون هم نیامدهبود و این نمیتوانست زیاد ادامه پیدا کند.
YOU ARE READING
Save meᯓDrarry
Fanfictionصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
