«نمیخوام بهت آسیب بزنم.میخوام به درون پوستت بخزم و در کلیسای عقاید ذهنت زندگی کنم.میخوام از هر راز،ترس و هر آرزوی پیچیدهای که در تاریکترین زوایای روحت کمین کرده، آگاه بشم.»
میان هرج و مرج تازهای که درست روبروی دید سه قل طلایی شکل گرفتهبود، چهرهی مرگخوارها و اعضای محفل در هم تنیدهشد.هر کَس به یک سمت هجوم بردهبود و فردی را مورد هدف قرار میداد.نیروهای سیاه و سفید در کنار یکدیگر با خشونت میرقصیدند. اینکه کدام به برتری برسند،نشاندهندهی این بود که چه کسی امروز زمین خواهد خورد، شاید برای همیشه، شاید برای چند ساعت.
هری، هرماینی و رون فورا به پشت مجسمه پناه گرفتند.لوپین و سیریوس جلوی آنها ایستادهبودند و تمامی طلسمها را دفع میکردند.هری بعید میدانست که بتوانند از این قائله جان سالم به در ببرند.از حماقتش متنفر بود.دیگر به دراکو فکر نمیکرد، حتی ذرهای.تمام فکر و ذکرش درگیر کسی بود که با ولدمورت مبارزه خواهد کرد اما مطمئن بود که اینبار تنها نیست.دامبلدور جلوتر از همه ایستادهبود و با ولدمورت صحبت میکرد.مکالمهای دوستانه به نظر نمیرسید، زیرا ولدمورت از تمام نیرویش برای مهار کردن او استفاده میکرد.حتی بلاتریکس لسترنج سعی کرد که از سمت راست به دامبلدور حمله کند اما محفل او را مهار کردند.
گرد و غبار هوا را فرا گرفتهبود.هوایی که هر لحظه اکسیژنش بیش از پیش ته میکشید و به همگان احساس خفگی میداد.چهرهی سیریوس جدی شده بود که از نظر هری چندان به او نمیآمد.هری به ظاهر خشن پدرخواندهاش عادت نداشت.همانطور که سیریوس چندی از مرگخواران را که هر ثانیه تعدادشان فزونی جهش داشت، هدف قرار میداد، ریموس، رون و هرماینی و هری را به هم نزدیک کرد.«دست همو بگیرید و با رمزتاز برید هاگوارتز.»
هرماینی میخواست چیزی بگوید اما قبل از اینکه بتواند صدایش را به گوش لوپین برساند، لوپین شی عجیبی مانند گوی را به سمتش پرت کرد و باعث شد که هرماینی با آگاهی، دست رونالد را محکمتر بگیرد.ثانیهی بعدی، رون و هرماینی از دیدهها محو شدند.احتمالا به هاگوارتز تلپورت کردهبودند.
«تو چرا باهاشون نرفتی،هری؟!» لوپین فریاد زد تا صدایش به هری برسد اما قبل از اینکه بتواند دست هری را بگیرد، هری خودش را کنار کشید و در جمعیت محو شد. همانطور که می دوید، فریاد زد تا شاید صدایش به گوش لوپین برسد. «نمیتونم برم، نه حالا..یه کارِ نیمه تموم دارم، پروفسور.»
لوپین که فرصت پیدا کردن هری را نداشت، چوبدستی اش را بالا گرفت و یکی از حامیان ولدمورت را به هوا پرت کرد.به دنبال سیریوس دوید. می توانست قدم های بزرگ سیریوس به سمت بلاتریکس را شناسایی کند. «عقلت رو از دست دادی؟؟»
VOCÊ ESTÁ LENDO
Save meᯓDrarry
Fanficصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
