ꔷ 𝗡𝗘𝗪 𝗖𝗛𝗔𝗣𝗧𝗘𝗥 ᪶ ◟🦢 𔓘︶⏝︶ㅤㅤ
۲۳ ژوئن سال ۱۹۹۵.
همهچیز در گوشه و کنار هاگوارتز غرق در بیقراری و شور و هیجان بود.غوغایی نه چندان بیسابقه در قلعه شکل گرفتهبود.با نزدیک شدن به مرحله سوم تورنمنت سه جادوگر _که میزبان مسابقات هاگوارتز شناختهشده بود_ امتحانات جادوآموزان به تعویق افتادهبود تا بتوانند با خیال راحت از تماشای مسابقات لذت ببرند.
جادوآموزانِ بوباتون که اغلب فرانسوی بودند و ظاهری آراسته و رفتاری خوشمشرب داشتند، در اطراف هاگوارتز پخش شدهبودند و با افراد جدید معاشرت میکردند.از طرف دیگر دراکو توانسته بود با چند نفر از دوستان ویکتور کرام در مدرسهی دورمسترانگ به خوبی ارتباط برقرار کند.او نگران هری بود،بیش از هر چیزی.نماد تاریک روی دستش گاهی اوقات بیوقفه شروع به خونریزی و سوزش میکرد و دردی هولناک و غیرقابل تحمل را به او تحمیل میکرد که باعث میشد صورتش از درد اخم کند و رنگ از سر و رویش بپرد.
در طرف دیگری، ولنسیا کوپر_ویشا_ با ویکتور کرام صحبت میکرد.آنها دوستان خوبی بودند.ویشا برای او آرزوی موفقیت داشت.میدانست که ویکتور جادوگری جانسخت و مقاوم است اما در هرحال، حس خوبی به اتفاقات مرحلهی سوم نداشت. انگار این مرحله چیزی "شوم" در خودش پنهان کردهبود.چیزی تاریک، تاریکتر از هر چیز، اما وقتی میدید که دیگران اینقدر بیخیال هستند و برای مرحلهی بعدی خوشحالند، نگرانیاش فروکش میکرد.
در میان گروه هری، رون و هرماینی هم اوضاع چندان خوب پیش نمیرفت.پانسی و بلیز بارها سعی کردهبودند که دوباره به آنها بپیوندند و سر از نقشهشان در بیاورند تا بتوانند ذرهای هم که شده، کمک کنند اما هری اصرار داشت که این راز باید بین خودش و گرنجر و ویزلی باقی بماند.به هرحال بلیز آنها را خاطرجمع کردهبود که هر موقع که لازم باشد، پانسی و خودش برای کمک به آنها آمادهاند، چون اینکاری است که دوستان واقعی انجام میدهند.
اکنون هری از روی عادت، در اتاق ضروریات قدم میزد و سعی میکرد نقشهشان را مرور کند.
آوری که دیگر یار همیشگیشان شدهبود، روی یکی از کمدهای خاکستری و خاکگرفتهی اتاق نشستهبود."آه، نمیتونستید به یه چیز بهتر فکر کنید؟حتما لازم نبود مارو بیارید تو این آشغالدونی."
"این الان مهم نیست، آوری.میتونی دوباره هر چیزی که میدونی رو بهمون بگی؟من هنوز به این نقشه شک دارم.."
آوری در جواب هری، غرولندی کرد اما بالاخره لب گشود."دوست داری چی بشنوی؟آها، دوست داری دوباره بشنوی که توی مرحله سوم، از توی یه جای مارپیچ باید به جام برسید که اتفاقاً اون جام ابلهانه که هر کدوم از بازیکنها جونشون رو میدن تا فقط بهش برسن، یه رمزتازه و هر کسی که برنده بشه رو میبره پیش اسمشو نبر."وقتی اسمشو نبر را گفت، تُنِ صدایش کمی پایینتر از حد معمول آمد.بدنش کمی لرزید اما ادامه داد."از اونجایی که هر کدوم از قهرمانها که جام رو بردارن توسط اسمشو نبر کشته میشن، پس اینکار رو خودت باید انجام بدی، هری اما نباید بزاری که بکشتت.تو اینو میدونی اما بقیه بازیکنا نمیدونن،البته به جز سدریک."
CZYTASZ
Save meᯓDrarry
Fanfictionصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
