!...𝓑𝓪𝓫𝔂, 𝔂𝓸𝓾 𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 𝓾𝓹 𝓶𝔂 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭 𝓵𝓲𝓴𝓮 𝓷𝓸𝓫𝓸𝓭𝔂 𝓮𝓵𝓼𝓮
عــزیـــزم، تــو دنــیای مــن رو روشــن کـردی، کــاری کـه هیچــکس نتــونسـت بکـنـه...!
تعطیلات کریسمس به تازگی شروع شده بود؛دانه های برف روی زمین سخت می ریخت.عمارت مالفوی ها خلوت تر از همیشه بود.انگار که زندگی از داخل عمارت گریخته بود.طاووس ها در گوشه و کنارهای حیاط مخفی شده بودند.طاووس هایی که دراکو تا حد مرگ از آن ها می ترسید.میراث خانوادگی مالفوی ها بودند، اما به همان اندازه وحشی و بدرد نخور هم بودند.
لوسیوس مالفوی پشت میز بزرگ شام نشسته بود و با نارسیسا که در صندلی کناری اش نشسته بود صحبت می کرد. نارسیسا جویای وضعیت تحصیلی دراکو شده بود و البته انتظار نداشت که دراکو وضعیتش را برای او شرح دهد.انگار که هیچکدامشان به او اعتماد نداشتند.از آن موقعی که لوسیوس برای دراکو نامه نوشته بود، صحبت دیگری در مورد نقشه ی لرد ولدمورت به میان نیامده بود و پسر کوچک خانواده ی مالفوی حتی جرعت نمی کرد که کوچکترین سوالی در مورد اتفاق جشن یول بال بپرسد.
-«پس خوبه، وضعیتش از همیشه بهتر شده.»نارسیسا در حالی که استیکش را به ارامی با چاقویش جدا می کرد به دراکو با نگاهی نگران خیره شد. دراکو بیش از حد در فکر فرو رفته بود و انگار که هیچ توجهی به غذای روبرویش نداشت.
والدین اشراف زاده اش نمیدانستند که ذهنش درگیر پسر دورگه و چشم زمردی شده است. نمی دانستند که دراکو برای دیدن دوباره اش انتظار می کشید و در این لحظه به این فکر می کرد که کاش می توانست در کنار او غذا بخورد.
یعنی الآن هری مشغول چه کاری بود؟به احتمال زیاد با پدرخوانده ای که به آن اشاره کرده بود یا با لیلی مشغول صحبت بودند.شاید هم داشت تکالیف کریسمسش را تمام می کرد یا حتی ممکن بود به قول خودش "شروع به یادگیری آشپزی" کرده باشد.
لبخند کوچکی روی صورت خنثی اش جان گرفت؛پسر مو بلوند به یاد اورد که هری گفته بود در کریسمس سوپرایزی برای او دارد.به یاد اورده بود که هری خیال پردازی هایی در مورد کریسمس و اولین قرارشان داشت، اما نمیدانست این قرار، این غافلگیری و برنامه ریزیه هری، دقیقا برای چه زمانی بود.
-«حواست کجاست، دراکو؟»صدای سرد پدرش او را از خیال پردازی ها و دنیای کوچک شیرینش با هری بیرون اورد.-«چرا همش توی خلسه ای؟»لوسیوس به غذایی که در بشقاب دراکو بود و دست نخورده باقی مانده بود نگاه کرد و با لحن سرد قبلی اش گفت: «برات بهتره که زودتر دست به کار بشی و غذات رو تا اخر بخوری.»او پوزخندی زد و به جدا کردن استیک پر از خونش با چاقو ادامه داد: «وگرنه برات عاقبت خوبی نداره.قولمونو که یادت نرفته؟تو تنها وارث خاندان مالفوی ای.دوست ندارم یه ادم ضعیف و حواس پرت باشی.»
YOU ARE READING
Save meᯓDrarry
Fanfictionصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
