صدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
_«آنقدر سمی و زهرآگین شدم که حتی من هم نمیتونم ذره ای خودم رو تحمل کنم، و اونقدر در چاه تاریکیِ دنیا فرو رفتم که نمیتونم خودم رو نجات بدم. گیر افتادم، انگار جایی اون بیرون هست که به من تعلق داره. فقط میدونم که من نباید اینجا باشم.»
«بعضی وقتها تصور میکنم نسخهی دیگری از من وجود دارد که هرگز لمس نشده.فکر میکنم من او را کشتهام.»
Oops! Ang larawang ito ay hindi sumusunod sa aming mga alituntunin sa nilalaman. Upang magpatuloy sa pag-publish, subukan itong alisin o mag-upload ng bago.
بعد از هشدار زهرآگین لرد سیاه، کسی که روزگار همگی شان را سیاه کرده بود، دوباره سکوت سالن را فرا گرفت.همه غرق در فکر و اخم کرده بودند. دراکو موهایش را با دست عقب برد.پلکش از شدت استرس، نگرانی و سردرگمی به لرزش افتاده بود.چشمانش را بست.نمی خواست صورت هیچکدامشان را ببیند.می دانست که چیزی جز نگرانی، ترس، اندوه و اضطراب در چهره شان نخواهد یافت.خوشبختانه یا بدبختانه، حتی با اینکه همه دوستانش و آشنایان در هاگوارتز،متوجه شده بودند که او یک مرگخوار است، هیچکس فرصتی برای نفرت پراکنی نسبت به او نداشت.دوستانِ صمیمی اش هم او را می شناختند و درک کرده بودند. اگر هری هنوز در کنار او ایستاده بود، یعنی دراکو هنوز ارزش جنگیدن و رفاقت را داشت؛اما ذهنِ دراکو جای دیگری بود.می خواست هری را در آغوش بگیرد، دلداری دهد، او را از دیگران جدا کند و به همه بگوید که حق ندارند او را قربانی این معامله کثیف کنند اما هری از قبل تصمیمش را گرفته بود.او می رفت، حتی اگر نمی خواست.حتی اگر بخشی از وجودش، با صدای لیلی فریاد می زد که بماند، که خودخواه باشد و خودش را از این مخمصه نجات دهد.باید کنار می رفت، باید خودش را دور می کرد و آنها را به حالِ خودشان رها می کرد.او خودخواه بود، اما معمولا سر شیرینی و شکلات. نمی توانست درباره این موضوع خودخواه باشد.وجدانش اجازه نمی داد که عزیزترین هایش، تنها کسانی که برای او باقی مانده بودند را به خاطر خودش به خطر بیندازد.همین حالا هم خیلی ها به خاطر او کشته شده بودند، چه کسانی که می شناخت و از اعماق وجودش به آنها اهمیت می داد و چه کسانی را که نمی شناخت.بچه های هاگوارتز، روح و جانش بودند. حتی اگر از او متنفر باشند، هری نمی تواند آنها را به حال خودشان رها کند.
اگر فرار کند، ولدمورت سریعتر دنبال او خواهد دوید.راه گریزی نیست و چاره ای هم باقی نمانده. باید بماند، باید بجنگد و باید خودش را فدا کند.شاید این بار، مورد آخر را به هر چیز دیگری ترجیح دهد زیرا جنگیدن سخت است وقتی تکه های روحت از هم جدا شده اند.وقتی نمی توانی نفس بکشی و به یک سایه از خیالت دل میبندی.