هری شگفت زده شده بود؛ لباسی که لیلی، برایش دوخته بود بسیار خوب طراحی شده بود.عمق شخصیت یک اسلیترینی را می توانستید در این لباس پیدا کنید. لبخندی زد و خاطرات چندین ساعت قبل را در ذهنش مرور کرد. قیافه ی دراکو مالفویی که در خواب بود، هنوز از جلوی چشمش به کنار نمی رفت. به عبارتی دیگر، حتی یک ثانیه هم از ذهنش پاک نمیشد.
صدای باز شدن در، آن هم به طرز ضایع و بی احتیاطی، فورا در اتاق پخش شد. هری به سمت منبع صدا، در واقع کسی که وارد اتاق شده بود برگشت. یکی از بهترین دوست هایش، بلیز زابینی بود. بلیز در حالی که لب هایش را به شدت می جوید، با ناراحتی گفت: «هری، من با اسنیپ حرف زدم ولی اون قبول نکرد! گفت که باید تنبیه بشم و این موضوع که از رفتن به مهمونی منع شدم، باعث میشه که بهتر تنبیه بشم.»
هری میخواست بگوید «خوش به حالت» اما سریعا از گفتن آن پشیمان شد. اگر این را می گفت به این معنا بود که دوست نداشت با دراکو به جشن برود؛ و اینگونه یک دروغ محض را به زبان اورده بود. از طرفی بلیز ناراحت بود و کار درستی نبود که در این شرایط، اینگونه دوستش را حرص بدهد.
هری در حالی که لباس مراسمش را داخل کمد رداهایش میگذاشت به سمت بلیز برگشت و گفت: «نگران نباش. من باهاش حرف میزنم.»
بلیز در حالی که حالا ناخن هایش را می جوید، یکی از ابروهایش را بالا داد و لب زد: «از کجا اینقدر به خودت مطمئنی؟اون که به هرحال قبول نمیکنه.»
-«مسخره نباش، بلیز! اون یه هیولا نیست که نزاره تو از جشن کریسمست لذت ببری. من متقاعدش میکنم؛ با اینکه میدونم سخت و غیر ممکن بنظر می رسه، ولی هر طور که شده قانعش میکنم.» در کمد را بست و گفت: «حالا بیا به سالن عمومی بریم و از اخرین ساعت های ازادمون لذت ببریم.»
بلیز از این واکنش هری تعجب کرد؛ از کِی تا به حال، او اینقدر مصمم و جدی رفتار میکرد؟ سرش را تکان داد و در حالی که حرف دیگری برای گفتن نداشت گفت: «باشه...!»
آنها از اتاق بیرون رفتند و نور افتابی را که شادمانه و با اشتیاق به داخل اتاق پریده بود، ندیدند. برف ها کم کم در حال اب شدن بود، اما هوا هنوز سردی خودش را داشت. بنظر می آمد که تا چندین ساعت دیگر برای چندمین بار در این ماه، برف شروع به باریدن کند.
بلیز و هری به سالن عمومی رفتند و با چهره ی عینکی دراکو روبرو شدند. مالفوی جوان بسیار خواب آلود به نظر می رسید. هری با تعجب سرش را کج کرد و پرسید: «دراکو، تو خسته ای؟!» دراکو چشمانش را با انگشتانش مالید و لب زد: «اره... چیز عجیبیه؟»
هری لبخندی زد و با خنده ی ریزی گفت: «نه... ولی چرا نمیری بخوابی؟ ما که امروز تعطیلیم. تا مراسم رقص هم که خیلی مونده...!»دراکو کمی فکر کرد و سپس به چشمان زمردین پسر کوچکتر خیره شد: «من نمیتونم تو این سروصدا بخوابم.»
YOU ARE READING
Save meᯓDrarry
Fanfictionصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
