«شاید تا به حال این احساسو تجربه کرده باشه، هری.اینکه بخوای به یه شخص خاصی بیش از حد محبت کنی، همیشه مراقبش باشی و در اغوش بگیریش؛ هر وقت میبینیش دلت بخواد کاری کنی لبخند روی لب هاش نقش ببنده و یا با صدای بلند شروع به خندیدن کنه.اگه یه روز احساس شدید محبتت رو بهش ابراز نکنی، اعصابت بهم بریزه و نتونی درست تمرکز کنی یا حتی به استراحت کردن روی بیاری!گمون نمیکنم تا به حال تجربش کرده باشی، اما من بارها از ته دل درکش کردم!تنها یه شخص خاص داخل زندگیم دارم و فکر نمیکنم لازم باشه که یادآوری کنم که اون کیه.اون همیشه تو ذهنمه:)تمام لبخندها، حرفاش، ناراحتی هاش، احساس گرمایی که با بغل کردن یا بوسیدنش بدست میارم و...من تک تک اون لحظاتمون رو یادم میمونه و هر بار که توی ذهنم مرورشون میکنم، اون حس مراقبت و محافظتی که نسبت بهش دارم بیشتر توی وجودم جا میوفته.احساسم رو نمیشه با کلمات توصیف کرد اما خوشایند و در عین حال دردناک ترین احساسیه که میتونم در حال حاضر درک و حسش کنم»
✦از طرف دراکو مالفوی به تنها دلیل زندگیش✧🪶
«درا، گاهی وقتا به خودم میام و میبینم که ساعت هاس تو افکارم غرق شدم ولی اونقدر اون لحظاتِ غوطه ور شدن توی افکارم شیرین و خوشاینده که دلم نمیخواد هیچوقت ازش دل بکنم!وقتی به خودم میام و متوجه میشم که خیلی از کارام عقب افتاده و نباید کل وقتم رو با رویاپردازی بگذرونم، بازم اونقدر وسوسه میشم که دلم میخواد تمام مشغله ها و کارهام رو ول کنم و به افکارم در مورد تو ادامه بدم.بعضی وقتا ازاردهنده س که میخوام رو مطالعه یه کتاب تمرکز کنم ولی تو از ذهنم بیرون نمیری؛ اما با این حال من حاضرم کتابم رو ببندم و کنار بزارم، اونوقت تنها برنامم اینه که اونقدر بهت فکر کنم تا بالاخره خسته شم از فکر کردن بهت! اما عجیب تر از اون اینه که هیچوقت افکارم در موردت تموم نمیشه و فقط از شاخه ای به شاخه ی دیگه میپره. از این موضوع به موضوع دیگه ای در مورد تو ختم میشه.بیخیال دیگه...منو از زندگیم عقب انداختی، یکم کمتر بیا توی ذهنم»
𖤐از طرف هری پاتر به فردِ داخل ذهنش🪐
هوا کاملا تاریک شده بود اما بارش برف هنوز ادامه داشت و هر لحظه سنگین تر از قبل میشد.دراکو هنوز به عمارت مالفوی ها بازنگشته بود و به همین دلیل کمی در افکارش فرو رفته بود.اگر به خانه بازمیگشت و آنطور که باید از او استقبال نمیشد چه؟اصلا چطور به خود اجازه داده بود که بدون هیچ نقشه ی خاصی خانه را ترک کند؟کار کاملا احمقانه ای بنظر میرسید!اگر یکی از جن های خانگی یا والدینش متوجه نبودِ او میشدند، روزگار قطعا برای او تلخ تر از انچه بود، رقم میخورد.با همین افکار بود که تصمیم گرفت به هری بگوید باید هر چه سریعتر به خانه برگردد.
فرصت کافی نداشت تا بتواند به هری بگوید چقدر امروز به او خوش گذشته و چقدر خوشحال است که با هری به اولین قرارشان آمده بود.این قطعا یکی از بهترین تجربه های عمرش بود و خوشایند تر از آن، این بود که میدانست در اینده قرار است بیشتر از اینها با هم وقت بگذرانند و به بیرون بروند.
YOU ARE READING
Save meᯓDrarry
Fanfictionصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
