part forty six

56 2 6
                                        

˙٭𝐎𝐑𝐃𝐄𝐑 𝐎𝐅 𝐓𝐇𝐄 𝐏𝐇𝐎𝐄𝐍𝐈𝐗 !⠀ᝬ⠀✧┊ ✦

دای تق تق حرکت کفشش روی زمین سختِ راهرو های قدیمی در فضا طنین انداز شد. دست انِ زبر و زخمی اش را روی کتِ زوار در رفته اش کشید. زیستن به عنوان یک گرگینه، موجودی که سال ها توسط انسان ها و دیگر موجودات طرد شده بود، راحت ترین سبک زندگی برای او نبوده و نخواهد بود. کنار آمدن با زخم های بی شمار و طرد شدنِ مداوم از سوی جامعه، بی پولی و مورد ظلم قرار گرفتن، کودکی اش را ویران و تاریک ساخته و بلایی به سرش آورد که نمی خواست هیچکدام از آن خاطراتِ مزخرف را به خاطر بیاورد.

با گذشت سال ها، هنوز هم احساسِ درد می کرد. احساس می کرد باری سنگین روی دوشش قرار گرفته است؛ باری که هیچوقت از آن خلاص نمی شود. هر چند که می توانست به کمک معجون های خارق العاده ی اسنیپ در آرامش تبدیل شود اما از دردِ او کم نمیشد. مانند این بود که با ملایمت و ذره ذره، عذاب می کشید تا صدایی از او به گوشِ مردم نرسد.

همانطور که به درِ سرسرا نزدیک و نزدیک تر میشد، صدای همهمه و جر و بحث دیگران واضح تر به گوشش می رسید.چهره ی کوچکی در کنارِ مجسمه ی جادوگرِ پیر ایستاده بود و به نظر می رسید که استراق سمع می کند. نگرانی در تک تک اعضای صورتش موج می زد. لرزش دستش را نمیشد نادیده گرفت. لوپین دستش را روی دستگیره ی در گذاشت و قبل از اینکه در را برای وارد شدن باز کند رو به جادوآموزی که پشتِ مجسمه قایم شده بود، گفت: «هیچکس اینقدر ضایع فال گوش نمی ایسته، خانومِ جوان.»

البته او نیاز به یک دوره ی کاملِ آموزشهای تخصصی نزدِ غارتگران داشت؛ گروهی که حتی شیطان هم از آنها درس می آموخت! گروهی که زمانی در هاگوارتز دوره ی اوجی داشت و حال فقط از آنها یک نوچه ی حقیر برای ولدمورت، سیریوس بلکِ بیچاره که مظنون به قتل هزاران نفر شده است و استادِ سابق و نه چندان محبوبِ هاگوارتز، باقی مانده.

می توانست احساس کند که چهره ی رنگ پریده و آشنای دختر کمی تکان خورد و چشمانِ قهوه ای تیره اش پر از سردی شد.«من استراق سمع نمیکنم، آقا.فقط چیزی رو در کنار مجسمه جا گذاشته بودم.»نمی توانست تشخیص دهد که چه احساساتی داشت. به نظر نمی رسید ترسیده باشد اما لوپین می توانست بفهمد که این خنده دارترین دروغِ تاریخ بوده است که دختر به زبان آورده.

لوپین با صدایی مثل همیشه آرام اما این بار کمی کنجکاو و طعنه آمیز، گفت: «و پیداش هم کردی؟»

چهره ی دختر پدیدار شده بود. از مجسمه دوری کرده و چشمانش کمی درشت تر از حد معمول خودنمایی می کرد، ردایش بیش از حدِ معمول بلند بود.در نگاه اول هیچکس فکر نمی کرد که او بخواهد با ردای بلندش چیزی را مخفی کند. البته زخمِ گوشهٔ گردنش از دید لوپین جا نماند، حتی اگر دختر فکر می کرد که موهای بلندش آن را می پوشاند. صورتش پژمرده و بیش از حد رنگ پریده بود. احتمالاً هر کس او را در نگاه اول می دید تصور می کرد که شبح باشد.

Save meᯓDrarryStories to obsess over. Discover now