part thirty four

37 3 1
                                        

«از وقتی که شناختمت نوری رو توی وجودت دیدم که هیچ کجایی قابل تابش نیست؛ نه از پرتو های افتاب لای شاخه های برفی یا که باقی مونده ی ستاره ها روی شهاب سنگا.تو فقط یه دونه ای ، حتی نمیتونی شبیه به کسی باشی.میشه قدرت روحی که تموم خودشو داره ، دید .تو یه امید قشنگ برای خستگی تموم روزهامی؛ بدون که حتی توی خسته ترین حالتت، یه نفر هست که براش زیباترینی و بهت افتخار میکنه.دوستت دارم و همیشه خواهم داشت.#نویسنده_آسمان#Albatross»

𓂃𔘓✦

​​
«اصن هری دوست داری چی بخور-»حرف پسر مو بلوند با شنیدن صدای پاشنه ی کفش های فردی قطع شد.صدای قدم های فرد ناشناس، دقیقا کنار میز هری و دراکو قطع شد و باعث شد، هم هری و هم دراکو سرشان را برای دیدن چهره ی فرد مورد نظر با کنجکاوی و کمی ترس بالا بیاورند.

فردی که بالای سرشان ایستاده بود، موهای مشکی کوتاه تا روی شانه هایش داشت؛ موهای جلوی صورتش را مدل چتری زده بود که پیشانی پهنش را می پوشاند.چشمان مشکی اش روی چهره ی متعجب آن دو قفل شده بود، نفس عمیقی کشید و پوزخندی به هر دویشان زد.

«قیافه هاتون خیلی جالب و بامزه شده، دوستای عزیزم! خوشحالم که زودتر پیداتون کردم.»

هری با صدای لکنت دار و متعجب، در حالی که دراکو با چهره ای متفکرانه به دختر نگاه می کرد، پرسید: «پانسی؟!»پانسی خنده ای کرد و با سرگرمی خاصی در چشمانش در جواب به سوال هری گفت: «بله؛ همونطور که هر دوتون می بینید من پانسی پارکینسون، همسن و هم گروهی تونم.وضعیت اونقدرامم بد نیست؛ شاید حتی ندونید که من چطوری پیداتون کردم.دراکو تو میتونی حدس بزنی؟»

دراکو آهی کشید و به چهره ی گیج هری نگاهی انداخت و سپس به سمت پانسی برگشت و با صدای ارام و سردش زمزمه کرد: «البته، میتونم حدسایی بزنم؛ تو از قبل برنامه ریزی کرده بودی که مارو زیر نظر بگیری؛ نمیدونم که کی بهت همچین دستوری داده یا خودت سرخود عمل کردی یا هر چیز دیگه ای، ولی میتونم به جرعت بگم که تو از قبل ردیاب یا همچین طلسم ناشناخته ای که ما متوجهش نشیم روی ما اجرا کردی تا مارو تحت نظر داشته باشی. بعدشم متوجه شدی هر دوتامون داریم به یه مسیر و مکان میریم و کنار همیم؛ بخاطر همین خودتو با سرعت رسوندی اینجا. اینو حتی یه بچه پنج ساله هم میتونه بفهمه.میدونستم بعد از اتفاق غیر منتظره ای که توی هاگوارتز افتاد اجازه نمیدن هری پاتر بدون محافظ یا مراقب جایی بره.ولی من میتونم ازش مراقب کنم؛ به هرحال ممنونم که تا اینجا اومدی. حالا میتونی از این کافه بری بیرون و اجازه بدی به قرار شخصیمون برسیم.مچکرم!»

خنده از روی صورت پانسی محو شد؛ با صدای کمی عصبی زمزمه کرد: «تو باهوشی دراکو؛ پس باید درک کنی و بفهمی که مدیرای هاگوارتز اونقدرامم به تو اعتماد ندارن. میدونی؟بخاطر همین منو فرستادن.حتی اگه تو مورد اعتماد باشی اونا نمیتونن ریسک کنن؛ اگه پدرت...»

Save meᯓDrarryStories to obsess over. Discover now