«هری، هری، هــــــری!!بیدار شو.»
ناگهان سیلی محکمی به صورت هری خورد که باعث شد، از خواب بیدار شود و چشمانش را باز کند.دراکو نفس راحتی کشید: «لعنت بهت!»سپس با ناراحتی خاصی گفت: «حالت خوبه؟»
هری کمی نفس عمیق کشید و دستش را به روی زخمش فشار داد. همه چیز برای دراکو واضح شد و تمام ابهامات از بین رفت.«زحمت درد میکنه؟ » هری بی درنگ زمزمه کرد.«اره...ولی مهم نیست.»
دراکو یکی از ابروهایش را بالا انداخت؛ لبش را کج کرد و گفت: «مهمه. خیلیم مهمه! باید بریم پیش پامفری.»
«الکی مسئله رو بزرگ جلوه نده، مالفوی! »هری این را با لکنت گفت، در حالی که دراکو خیلی نزدیک به او نشسته بود و به زخم سرش نگاه می کرد.
«مالفوی؟ » دراکو این را دم گوش هری زمزمه کرد.انگار که نقطه ضعف هایش را کم کم داشت از بر میشد! «گمشو اونور!» هری با صدای بلند این را گفت که باعث شد دراکو از شدت تعجب تکان شدیدی بخورد.
دراکو خنده ای بلند کرد و گفت: «چی؟» اما همین که خواست نزدیک هری شود، هری با صدای بلند جیغی کشید! «هی باشه باشه، فقط خفه شو. الان بلیز ما رو میکشه!» «اوه ببخشید.» دراکو دیگر از هری نپرسید که چه حالی دارد چون بنظر می رسید که وضعیتش بهتر شده است.
ولی خبر نداشت که هری تمام آن شب را به این فکر کرد که چقدر بدبخت است که اسمش در جام اتش در امده است!!
***
1 هفته مانده به کریسمس-
تنها یک هفته به کریسمس مانده بود؛ همه سخت در تلاش بودند که بهترین یار ها را برای خود پیدا کنند. و هری مثل سال قبل کاملا بیخیال مشغول انجام دادن تکالیفی بود که یک هفته روی هم انباشته کرده بود.
بلیز غرولندی کرد و یکی از تکالیف هری را برداشت تا بررسی کند.«میمردی اگه اینارو کم کم انجام میدادی و انباشته نمیکردی؟»و بلافاصله چشم غره ای از طرف هری دریافت کرد.
دراکو با یک لیوان اب کدو حلوایی به سمت انها امد و برگه ی مقاله ی معجون سازی هری را از دست بلیز گرفت؛ شروع به بررسی آن کرد. بعد با چشم هایش تک تک کلمات و خط ها را دنبال میکرد. بعد از چندین ثانیه گفت: «ببین هری، اینجا به جای دم موش باید از زالوی له شده استفاده بشه.»سپس قیافه اش درهم رفت. «میدونم خیلی چندشه.»
هری برگه رو از دست دراکو گرفت و کلمه ی 4 عدد دم موش را خط زد. «چقدر زالوی له شده لازمه؟»بلیز یک شکلات غورباقه ای در دهانش گذاشت و گفت: «فک کنم حدود 6 تا باید باشه.» رو به دراکو پرسید.«مگه نه؟»
دراکو با تکان دادن سرش حرف بلیز را تایید کرد. بلیز بعد از دیدن واکنش دراکو رو به هر دویشان گفت: «راستی...شما با کی میاین جشن؟» هری کش و قوسی به کمرش داد و لب زد: «من نمیام.»
KAMU SEDANG MEMBACA
Save meᯓDrarry
Fiksi Penggemarصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
