«عاشق شدن» واقعا اتفاقِ عجیبی است. کم کم به تمام کارهایش دل می بندی، اگر خندان نباشد تو نیز خندان نیستی، اگر درد بکشد دردهایش را به جان می خری، اگر اشک بریزد تمام دنیایت را سیل با خاک یکسان می کند، اگر تندخو شود قلبت هزارتکه خواهد شد،و در نهایت، جدایی از او و تماشاکردنش از دور، تو را به آرامی خواهد کشت، به طوری که ذره های وجودت، کاملاً ناپدید شوند.
──────⊹⊱✫⊰⊹──────
_«هنوز اونقدر قوی نشدی که چنین اقدامی انجام بدی، وُلد.تو از پسش بر نمیای.»
مار فش فش می کرد و مانند کابوس های هری از سر و روی مردِ کوتاه اندام بالا می رفت.البته اینبار خوابی در کار نبود. چهره ی کریح ولدمورت که از ناتوانیِ طولانی مدتش مغموم است، روی شیشه ی شفافِ آینه ی روبرویش به نمایش در آمده است. چگونه به این روز افتاده بود؟ جادوگری با آن همه عظمت، تنها چند قدم تا قدرت مطلق و تسلط کامل بر دنیای جادوگری فاصله داشت، بزرگترین اشتباهش حمله به خانه ی پاتر ها بود. زیرا با دستانِ خودش، تقدیر و سرنوشتِ شومش را که به مرگ توسط کوچکترین و تنها فرزند خاندان پاتر است، رقم زده و هیچ راهِ بازگشتی باقی نگذاشته بود.
_«صبرم تموم شده، نجینی. من معمولا فرد صبوریم اما این انتظار بیش از حد طول کشیده. من حتی نمیتونم متحدینم رو احضار کنم.این مایه ی شرمساریه.»
_«و چه کسی گفت که نیست؟» با جسورانه و تمسخرآمیز ترین لحنِ ممکن ادامه داد. «اعتراف میکنم هیچوقت حقیرتر و ضعیفتر از الانت نبودی.»
_«خفه شو.»خونش به جوش آمده بود، گستاخیِ نجینی باعث میشد کنترلش را از دست بدهد، اما نمی توانست با حرف های او مخالفت کند و هیچگونه نمی توانست که صحتِ آنها را تکذیب کند. مار را با حرکتی کوتاه به گوشه ای پرتاب کرد. مدتی بود که شامی درست و حسابی به مار نداده بود و او هم از ریخت و قیافه افتاده بود.
اگر می توانست زمان را دستکاری می کرد تا همه چیز زودتر بگذرد اما این از توانش خارج بود. حتی دامبلدور هم نمی توانست چنین کاری انجام دهد، آه که چقدر از آن پیرمردِ نکبت بار و دانش آموزانِ مزخرفش متنفر بود. مردی که همیشه او را دستِ کم گرفته بود. البته شاید هم بیش از حد به او باور داشت، به اینکه او تبدیل به شرورترین جادوگر در عصرِ خود خواهد شد، به هرحال دامبلدور قبلا با یکی از آن مردهای تاریک اندیش و خیره سر، دوستِ صمیمی بوده است.
اما اینها مهم نیست. تنها آرزوی لرد سیاه در حال حاضر، این است که دامبلدور و هری را از سرِ راهش بردارد و هر طور که شده، در سریع ترین فرصت اینکار را انجام خواهد داد. او جامِ مسابقات «سه جادوگر» را تبدیل به رمزتاز کرده بود، حتی آوری تروس را هم برای جاسوسی و نزدیک شدن به هری، در هاگوارتز فرستاده بود. نقشه اش بی عیب و نقص و تکمیل بود. فقط اگر بتواند با مرگخوارانش ارتباط برقرار کند و آنها را از نقشه ی شومش مطلع سازد، همه چیز عالی تر پیش خواهد رفت. اگر تا آخرِ ماهِ کامل، قوای بدنی اش را به دست نیاورد هیچوقت نمی تواند آنها را از اوضاع باخبر سازد.
YOU ARE READING
Save meᯓDrarry
Fanfictionصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
