*٭🥤💕𝓣𝓱𝓮 𝓮𝓷𝓭 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓯𝓲𝓻𝓼𝓽 𝓼𝓮𝓪𝓼𝓸𝓷🍿˚˙∘⊹
✦این پارت، پایان فصل اوله~اما تازه داستان و اتفاقات مهم از اینجا شروع میشه🤏✨
𔘓𔘓𔘓
⫘⫘⫘⫘⫘⫘⫘⫘
حتی نمیدانستند چندین ساعت است که مشغول گشت زدن در راهروهای مدرسه هستند.هر دویشان نفس نفس می زدند و باز هم بدون توجه به خستگی شان بلیز و کرب و گویل را صدا می زدند.در همین بین تنها کسانی که انتظارش را نداشتند پیدا شدند.تئودور نات و دافنه گرین گراس با ارامش از کنار هری و دراکو رد شدند.هری متوجه شد که دافنه دست در دست تئودور قدم برمیدارد و از فکر اینکه این دو با هم قرار بگذارند حالش بهم خورد.
دراکو سرجایش ایستاد و تئودور را صدا زد: «هی نات، تو بلیز یا کرب و گویل رو ندیدی؟»
لحظاتی سکوت در فضا برقرار شد و هیچ صدایی جز نفس کشیدن تندِ هری و دراکو به گوش نمی رسید. تنش در فضا بسیار بود؛ تئودور بالاخره بعد از چندین ثانیه با پوزخند در حالی که هنوز دست دافنه را گرفته بود به سمت دراکو برگشت: «فکر میکردم نوچه های توعن~جالبه.»به دافنه اشاره کرد.«حالا میاد از ما درمورد نوچه های احمقش سوال میکنه.انقدر دنبالشون بگرد تا پاهات خورد شن.»
واضح بود که تئودور نفرت خاصی نسبت به دراکو دارد.تئودور برگشت و منتظر جوابی از سمت دراکو یا هری نماند. دراکو و هری هم در کمال تعجب هیچ چیز به او نگفتند. انگار که او اهمیتی نداشت؛انها فقط فهمیدند که حتی او هم چیزی در مورد انها نمی داند.
هری به ارامی حرکت کرد و با صدای خسته و ناتوانی زمزمه کرد: «حتی اگه الان آوری تروس پیدا هم بشه من تعجب نمیکنم~بنظرت چه بلایی سرشون اومده؟ چطوری این همه دانش اموز سرجاشونن ولی اونا نیستن؟»
-«این چیزیه که خودمم هنوز توی جوابش موندم.»پسر مو بلوند کمی فکر کرد. هری که دید دراکو عرق کرده است کمی از موهای بلوندش را به گوشه ی گوشش فرستاد.دراکو دستش را از چانه اش برداشت و گفت: «ا-اوه.مچکرم~»سپس گونه های صورتیش را نادیده گرفت و ادامه داد: «ببین.. نمیخوام نفوس بد بزنم اما..شاید...ببین فقط شاید ربطی به اون ماجرای دانش اموزای زخمی داشته باشه.»
هری با شنیدن سخنان دراکو سرجایش میخکوب شد.یکی از بدترین احتمالاتی که به ذهن خودش هم رسیده بود را از دهان معشوقه اش شنیده بود.«بیا زیاد بهش فکر نکنیم و فقط دنبالشون بگردیم.»
استرس، ترس، کنجکاوی، عصبانیت و غمی که در چهره ی هردویشان بود توصیف ناپذیر بود اما وقتی میخواستند با همدیگر صحبت کنند صدایشان را به ارام و ریلکس ترین حالت ممکن در می اوردند؛ انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده است. انگار هردویشان نمیخواستند احساس بدی به دیگری منتقل کنند.
KAMU SEDANG MEMBACA
Save meᯓDrarry
Fiksi Penggemarصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
