هری به سمت در میرفت که ناگهان با صدای دختر به خودش امد:«سلام تو هری پاتری؟درسته؟ » هری با حرکتی آرام به سمت دختر برگشت؛ دختر با لبخند به او نگاه میکرد...
هری با لحن ارام که تقریبا شبیه زمزمه بود گفت:«درسته من هری پاترم...»
سپس با چهره ی پرسشگرانه به دختر روبرویش نگاه کرد...
دخترِ مو بلوند همچنان لبخند میزد:«من اوری تروس¹ هستم... شنیدم تو درس دفاع در برابر جادوی سیاه نمراتت عالیه... »
هری احساس خوبی به دختر ریونکلاویی نداشت.فقط سرش را تکان داد و چیزی در جوابش نگفت...
«خب میدونم خیلی گستاخم اما ازت میخوام که بهم تو انجام دادن تکلیفم کمک کنی...میتونی ساعت سه بیای کتابخونه؟ »
هری بی حوصله گفت:«متاسفم ولی ساعت سه نمیتونم... اگه کار دیگه ای نداری... »
هری هنوز جمله اش را کامل نکرده بود که اوری وسط حرفش پرید:«ساعت چهار چی؟ یا اصن ساعت پنج میتونی بیای؟»
«متاسفم اما امروز وقت ندارم!»سپس هری بدون خداحافظی با اوری از جغد دانی خارج شد...
هری میدانست که خیلی مغرور یا بدجنس به نظر میرسد اما حتی برای دروغی که گفته بود، ذره ای هم متاسف نبود زیرا برای دروغش دلیل منطقی داشت؛ قرار بود ساعت سه با دراکو به زمین کوییدیچ بروند.مدتی بود که با هم مسابقه نداده بودند...
هری راه دفتر پروفسور مودی را در پیش گرفت...جایی که چند ماه قبل برای اخرین بار لوپین را دیده بود.اما در همین موقع کسی بازویش را محکم کشید...
هری فورا برگشت و پانسی پارکینسون را دید:«چیکار میکنی پارکینسون؟»
پانسی هری را به پشت یکی از مجمسه ها کشید و با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت:«بلند حرف نزن!چند تا از هافلپافی این اطرافن...حرفاشونو شنیدم که میگفتن اگه گیرت بیارن، چه بلایی سرت میارن پس فعلا سکوت کن... »
بعد از گذشت تقریبا دو دقیقه متوجه شد که پانسی درست میگفته است...چند هافلپافی که مدال های«پاتر بوی گند میده... پاتر متقلبه! »را به ردایشان زده بودند از آنجا رد شدند.
پانسی بالاخره بازوی هری را ول کرد:«بیشتر مراقب باش احمق جون! »سپس از هری دور شد...
چرا پانسی باید به هری کمک میکرد؟ این موضوع خیلی برای هری عجیب بود...شاید هم هری فقط یک آدم پارانوئیدی² است که از نظرش همه چیز غیرمعمول است و همیشه به همه کس شک دارد.
هری دوباره به سمت دفتر پروفسور مودی حرکت کرد.به آرام به در دفتر ضربه زد اما کسی جواب نداد.طبق چیزی که هری هفته ی قبل از پروفسور مودی شنیده بود، او همیشه در این ساعات در دفترش است اما مثل اینکه در دفتر نیست؛ شاید هم در دفتر باشد ولی دوست ندارد در را باز کند!
VOCÊ ESTÁ LENDO
Save meᯓDrarry
Fanficصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
