«انکار نمیکنم که هر بار با شنیدن صدات تمام بدنم شروع به لرزیدن میکنه؛لطفا اشاره ای به این مورد نکن که دستام عرق کرده و ضربان قلبم اونقدر تند شده که تو هم میتونی حسش کنی، فقط به بی خیالی و تظاهر به اینکه هیچ اتفاقی نیوفتاده ادامه بده و هر از گاهی بوسه های شیرین و قشنگتو بهم هدیه بده.نزدیک بودن به تو یکی باعث میشه استرس بگیرم؛ میگی چرا؟چون میترسم اونقدر ضایع بازی در بیارم که خندت بگیره، بعد تا دقایق طولانی بی سر و صدا به خندت خیره شم و حس بد بگیری.این جنون آمیزه، نه؟منظورم اون حس وسواس و مالکیتیه که بهم اجازه نمیده وقتی تو رو کنار فرد دیگه ای میبینم دووم بیارم.نمیدونم چه احساسی داری وقتی سعی میکنم ازت مراقبت کنم اما شکست میخورم.درا..بهم بگو، تو هم همین حس کنجکاوی ِ بیش از حد رو در موردم داری؟تو هم موقعی که یکی بهم نزدیک میشه حسادت میکنی و افکارت بهم میریزه؟اونقدر پریشون میشی که سعی میکنی با فردی که نزدیکمه مقابله کنی؟من مشتاقم همه جواب هاتو بدونم،چون به اطلاعات بیشتری ازت نیاز دارم.اگه اینو میخونی، میخوام بدونی که..من تمام توجهت رو میخوام، درا.پس ازم دریغش نکن، باشه؟فقط برای من و بخاطر من»
از طرف پسر برگزیده به تنها مو بلوندِ مورد علاقه اش↜❄
✦𓂃⎙
چندین دقیقه از رسیدن پانسی و آوری به کافه ی شیک و ساکت گذشته بود.فضای کافه گرم و دلچسب بود و رنگِ تیره ی فضای داخلیِ کافه باعث میشد اشتهای آوری باز شود و بخواهد هر چه سریعتر چیزی سفارش دهد؛ برعکسِ آوری، پانسی آنقدر گیج و سردرگم شده بود و سوالات زیادی در ذهنش داشت که نمیتوانست روی سفارش دادنِ چیزی تمرکز کند، فقط میخواست سریعتر جواب سوالاتش را بگیرد.احساس بدی داشت..حس می کرد در خطر بزرگی گیر افتاده است؛ ترسی که نسبت به آوری داشت گلویش را خشک کرده بود و او را مصمم تر می کرد تا هر چه سریعتر جواب سوالاتش را از چنگ آوری در آورد.
با دیدن واکنش های آرام و طبیعیِ آوری که به او گفت منوی کافه را بردارد و چیزی انتخاب کند اعصابش را بهم ریخت.طوری رفتار میکرد که انگار هیچ مشکلی وجود ندارد؛ انگار نه انگار که هر لحظه ممکن بود، ماموری از وزارت سحر و جادو، هر دوی آن ها را بابت اجرای طلسمی جادویی در هنگام تعطیلات و بیرون از هاگوارتز دستگیر کند.
پس نفس عمیقی کشید و سپس با صدای نسبتا بلندی که بتواند عصبانیت و نارضایتی اش از این موضوع را به آوری بفهماند، گفت:
_«قبل از اینکه چیزی سفارش بدیم، پیشنهاد میکنم که همه چیو به صورت مفصل برام توضیح بدی، خانم تروس.جدا حال و حوصله ی این دلقک بازیا رو ندارم فقط مشتاقم که بدونم داری چه گندی بالا میاری؟هدفت از درست کردن همچین کپی دقیقی از تئودور چیه و میشه بگی دقیقا چطوری تونستی جادو کنی؟من همین الآن نیاز به توضیح دارم تروس، وگرنه مجبور میشم توافقمون رو بهم بزنم و همه چیزی که دیدمو به هری و دراکو بگم و شاید حتی بدتر..من میتونم آلبوس دامبلدور رو هم خبر کنم»
YOU ARE READING
Save meᯓDrarry
Fanfictionصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
