part fifty two

46 6 7
                                        

«دوستت دارم و این خطرناک ترین چیزیه که تا به حال حس کردم.»

«و من نمیتونم قول بدم که عاشقت نباشم، هر روز، بیشتر از قبل. شاید به خاطر همینه که میخوام بمونی.»

همه چیز به طرز وحشیانه و دردناکی سریع پیش می رفت

Ups! Gambar ini tidak mengikuti Pedoman Konten kami. Untuk melanjutkan publikasi, hapuslah gambar ini atau unggah gambar lain.

همه چیز به طرز وحشیانه و دردناکی سریع پیش می رفت.هری خودش را از آغوش سیریوس کنار کشید. درحالی که تلو تلو می خورد و به سختی روی پاهایش ایستاده بود از راهروی دیگری گذشت. نمی دانست کجا می رود یا چه کار می کند، تنها چیزی که می دانست این بود که صدای لیلی بی وقفه در سرش می پیچید و او را رها نمی کرد. نمی توانست نفس بکشد، بدنش گز گز می کرد و چشمانش سیاهی می رفت.لحظه ای افکار شیطانی به سرش حمله ور می شدند و ثانیه ای دیگر لیلی در سرش فریاد می زد. باید خودش را نجات می داد. باید فرار می کرد. اینجا بیش از حد تاریک و تنگ بود. نمی توانست نفس بکشد، نمی توانست افکارش را کنار بزند. تشخیص واقعیت از توهم برایش سخت شده بود.

هرماینی خواست به سمت او بدود و دستش را بگیرد اما هری او را دور کرد. نمی خواست، هیچکس را در این لحظه نمی خواست. فقط می خواست که مادرش برگردد.همه جا تاریک بود، نمی توانست نفس بکشد. گویی که دقایقی قبل به همراه لیلی و سوروس در قبرستان مرده باشد. احساس می کرد که همانجا دفن شده است. درست در کنار مادرش،درست روبروی جایگاه پدر تام ریدل. جادوگر شروری که او را نابود کرد و چه قدر هری امیدوارانه فکر می کرد که می تواند او را شکست دهد.همه چیز تقصیر او بود؟ قطعا. حداقل او اینطور تصور می کرد. همه چیز را تیره و تار می دید.مدام صدای لیلی در سرش پخش می شد و سپس هشدارهای هرماینی که آنها به تنهایی نمی توانند با ولدمورت روبرو شوند. او دامبلدور، لیلی، سوروس و خیلی از افراد دیگر را به کشتن داده بود، فقط به خاطر حماقت کودکانه اش.فقط به خاطر اینکه به همسن و سال هایش اعتماد کرده بود.کسانی که بی وقفه از او حمایت می کردند و کورکورانه او را تشویق به مقابله کرده بودند.

حرف های آوری تروس در مغزش پیچ می خورد و می چرخید و به اعماق قلبش فشار وارد می کرد.مجدد نفس کشیدن سخت شده بود اما حرکت می کرد. حتی اگر پاهایش سست شده بودند، خودش را به سختی روی دیوارها می انداخت و راه می رفت. جلویش را نمی دید. خبر نداشت که در پشت سرش چه می گذرد، چه کسانی در راهرو هستند و او را تماشا می کنند. فقط این را می دانست که انگار محو شده بود، انگار روحش از بدنش جدا شده بود و با بی قراری درخواست می کرد که به لیلی پاتر برسد.

Save meᯓDrarryCerita yang bikin terobses. Temukan sekarang