part twenty

59 8 0
                                        

سوروس روی چمن ها دراز کشیده بود و چشمانش  را به روی آسمان بسته بود.توجه ای نمیکرد که باران قطره قطره روی صورتش میریزد الآن فقط به دختر مو قرمزی فکر میکرد که چندین سال قبل ملاقات کرده بود. 

چشمان سبز دخترک همیشه او را با محبت نگاه میکرد... باورش نمیشد که بعد از این همه سال و بلاهایی که سر او و خانواده اش آورده بود، باز هم او را به خانه اش دعوت کند!! 

هنوز هم همانقدر مهربان و معصوم بود...باران شدیدتر شده بود و دیگر وقت رفتن بود.چشمانش را به آرامی باز کرد و از روی زمین بلند شد.به گل کوچکی که به مروارید سفید معروف بود و روی زمین افتاده بود، نگاهی انداخت. 

خم شد و به آرامی گل را برداشت....سپس به خانه ی لیلی عزیزش فکر کرد.پیرمردی که بعد از غیب شدن سوروس به انجا رسیده بود، نمیدانست که چند ثانیه قبل جادوگری آنجا بوده است!

اسنیپ نفس عمیقی کشید و به بخار حاصل از سرما نگاهی انداخت.سرش را بالا گرفت و به تک تک پنجره های خانه ی روبرویش نگاه کرد.

چندین ریسمان با رنگ های مختلف به دور تا دور نرده های حیاطش وصل کرده بود.

کدو تنبل ها را که لبخند ترسناکی میزدند در اطراف حیاط و خانه گذاشته بود.یک حوض بزرگ و دایره مانند  در وسط حیاط وجود داشت و مجسمه ی مرلین که سوار جاروی پرنده شده بود را در بالای حوض قرار داده بود.از دهان مرلین آب به بیرون میپاشید!! 

سوروس از پشت نرده ها چندین دقیقه به اطراف حیاط نگاهی انداخت و بعد در میان چمن های  کوتاه حیاط قدم برداشت.

تردید داشت که به در ضربه بزند یا نه اما تا دستانش را جلو آورد که به در ضربه بزند، لیلی در را باز کرده بود و با لبخند به او نگاه میکرد. 

موهای قرمز بلندش را بافته بود و هنوز هم با چشمان سبز رنگش با شوق به او نگاه میکرد.

«سوروس، فکر میکردم نمیای!!بیا تو... »

وقتی سوروس وارد خانه شد تمام احساس سرمایی که داشت به یکباره از بین رفت و جای خود را به احساس گرم و خوشایندی داد... بوی کوکی های تازه اشتهایش را باز کرده بود اما عمرا بدون اجازه ی لیلی کاری انجام نمیدهد!! 

آب از سر و روی اسنیپ میچکید و به روی فرش خانه میریخت... لیلی به آرامی به سمت بخاری و مبل ها اشاره کرد.

اسنیپ حتی باورش هم نمیشد که با چه رویی به خانه ی این فرشته آمده است!!چطور اینقدر گستاخ و بی حیا بود؟ میخواست راهش را بگیرد و از کجا بیرون برود اما چیزی در اعماق وجودش میگفت که لیلی او را خیلی وقت است که بخشیده!! 

«خب سِو،نمیخوای بشینی؟ »

با صدای لیلی از افکارش بیرون آمد و به سمت یکی از مبل ها که به بخاری نزدیکتر بود، رفت... 

Save meᯓDrarryWhere stories live. Discover now