«میدونی، درا؟من هیچوقت معنی عشق رمانتیک رو درک نکرده بودم.عشق مادر به فرزند، عشق پدرخوندم، عشق دوستای پدرم-فقط بخاطر اینکه من یادگاری از طرف جیمز پاتر بودم- من همشونو تجربه کرده بودم ولی تا به حال هیچ احساسی نسبت به یه فرد بیگانه نداشتم؛ مخصوصا نه فردی که ازش متنفر بودم و نه یه پسر. نمیدونم چطوری میتونم برات توضیح بدم؛ چطوری بهت بگم که این عشق از کجا سرچشمه گرفت؟شاید از موقعی که داخل چشمات چیزی به جز اون بازیگوشی و نفرت خالص رو دیدم، شاید موقعی که سعی کردم بهت از یه دید نگاه کنم و درد های پنهان شده پشت نقابت رو کشف کنم.شاید موقعی که بوسیدیم این عشق به همونجایی که الان هست، کشیده شد و شاید های خیلی زیادی وجود داره.دراکو مالفوی! من قبلا با شنیدن این اسم حالت تهوع میگرفتم و اخم میگرفتم، اما الان وقتی میشنومش فقط تغییر ضربان قلب و نفس هام رو حس میکنم.میخواستم بگم بهت که..تو ضربان قلبمی:) و یکی از تنها دلایلی که بخاطرش هنوز هم زندگی میکنم.تو یکی از مهمترین دلایل قلبمی برای تپیدن؛ و من با اشتیاق از این موضوع استقبال میکنم.به امید اینکه یه روز آزادانه بتونم دستتو توی هاگوارتز و جلوی خانوادم بگیرم، به امید اینکه یه روز بتونم بدون اینکه مردم با نگاه های نفرت انگیز بهمون خیره شن وسط خیابون ببوسمت؛ به امید اینکه تو فصل تابستون با هم بریم پیک نیک و از بالای تپه ها به طلوع خورشید زل بزنیم.بخاطر همین تخیلاتِ داخل ذهنم هم که شده، من اینجا میمونم؛ میخواستم بهت بگم.. من همیشه برای تو اینجام»
از طرف هری پاتر، به بهترینِ فرد زندگیش🚿✨🍵
«𐀔٭𖤐ᯓ☎⊹꒷꒦˚˙∘🎁ʊ»
:«من وقت اضافه برای تو ندارم تئودور نات. زودتر حرفتو بزن و گورتو گم کن؛ گمون نمیکنم چیزی که میخوای بهم بگی برام چندان اهمیتی داشته باشه.»پانسی با غرور، با موهایش بازی می کرد و با حالتی سرد و تمسخر آمیز در چشمان تئودور زل زده بود.
تئودور بعد از اینکه حرف های پانسی را شنید و متوجه بی حوصلگیِ او در این مورد شد، آهی کشید و تصمیم گرفت سریعا موضوع را به سمت بحث اصلی سوق دهد.دستانش را که در دستکش های پشمیِ تیره محفوظ مانده بودند، به سمت کلاهش هدایت کرد و آن را از سرش برداشت.دستانش را در موهایش فرو کرد و با صدای غلیظ و کمی گرفته کلماتش را پشت سر هم ردیف کرد: «پانسی، یه مشکلی در مورد یه دختر ریونکلاویی وجود داره.من تازه متوجه اتفاقات عجیبی داخل هاگوارتز شدم.وقتی با دافنه همه جارو برای پیدا کردن افراد گم شده ی اسلیترین زیر و رو می کردم، به یه مورد ترسناک برخورد کردم.پانسی..تو آوری تروس رو میشناسی، نه؟لطفا کمکم کن در موردش اطلاعات بیشتری بدست بیارم.»
-«منظورت چیه؟»همین که اسم آوری تروس به گوش پانسی رسید، باعث شد چشمانش در حدقه بچرخد و به برف های سفیدِ روی زمین تغییر دید دهد.قلبش به تپش افتاده بود؛ نفس هایش بهم ریخته بود و ذهنش پر از صداهای مختلف و پیچیده شده بود.این اسم..چقدر آشنا بود.چهره ی معصومِ دخترِ سیزده ساله ای جلوی چشمانش جان گرفت و تمام ذهنش را در برگرفت.او را به سمت تاریکی هدایت می کرد؛ به سمت فکرهایی که تا به حال به ذهنش نرسیده بود.آب دهانش را به سرعت قورت داد و با وجود لرزش خفیف بدنش، سعی کرد سرپا باشد و تعادلش را حفظ کند.دستانش را که عجیب بود در این هوای سردِ زمستانی عرق ترشح کنند محکم مشت کرد.بالاخره بعد از ثانیه های کوتاهی سکوت، جرعت پیدا کرد تا با اعتماد به نفس ظاهری به چشمانِ تئودور خیره شود.
YOU ARE READING
Save meᯓDrarry
Fanfictionصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
