«هی، چرا تنها نشستی؟»
هری فورا سرش را به سمت منبع صدا چرخاند و با دختر بچه ای در سن و سال خودش روبرو شد...
موهای بلوندی داشت و چشمانش روشن ترین رنگ آبی دنیا را به نمایش میگذاشت.چرا قیافه ی دختر اینقدر آشنا بود!!
هری با کنجکاوی و البته نگاهی پرسشگرانه به او خیره شده بود....
«امم ببخشید خودمو معرفی نکردم... اسم من آوریه! »
چطور هری متوجه نشده بود؟آن دختر آوری تروس،همان دختر ریونکلاویی است که هری از او فراریست!!به همین دلیل اینقدر برای هری قیافه ی آشنایی داشت.حالا که فکر میکند آوری از بچگی اش تا به حال تغییر زیادی نکرده است!! هنوز هم همانقدر بد موقع مزاحم هری میشود...
دخترک کنار هری روی تاب دیگری نشست و زیر چشمی به هری نگاه میکرد:«فک کنم میدونم چرا پیش بقیه ی بچه ها نمیری!!»
هری مطمئن بود که در آن زمان هم علاقه ای به دانستن حرف های آوری ندارد...
هری با لحن بی حوصله ای جواب داد:«تو چی میدونی؟ »
آوری لبخند مزخرفی زد و به هری خیره شد:«چون تو با اونا فرق میکنی...میدونم که تو هم یه جادوگری!!»
«چرا همچین فکری میکنی؟ »
«خب چون خانواده ی منم جادوگرن.... من آوری تروسم!! مطمئنم مادرت مارو میشناسه... »
آوری از تاب بلند شد و روبروی هری ایستاد... سپس دست سمت راستش را جلو آورد:«نظرت چیه حالا که هردومون مثل همیم و توی یه محله ی ماگل نشین زندگی میکنیم، باهم دوست باشیم؟ »
هری چند ثانیه با تعجب به دست های دختر نگاه کرد و سپس بدون اینکه خودش بخواهد دستان دختر را گرفت... آوری لبخندی زد و دستان هری را محکمتر فشرد و سپس همانگونه که لبخند میزد گفت:«فک کنم دیگه بهتر باشه که برم... راستی ماگل ها نمیخورنت!! با چند تا از ماگل ها حرف بزن... میفهمی که بعضیا خیلی دوستای خوبین!! »
سپس دستان هری را ول کرد و از هری دور شد... بدون اینکه منتظر جواب باشد. هری میخواست بگوید که ماگل ها تا زمانی با تو دوست هستند که رفتار های عجیب نداشته باشی!! البته او نمیتوانست خاطره را دستکاری کند و این خیلی رو اعصاب بود!!
ولی قطعا چیزی در رابطه با این دختر عجیب بود...
آوری با قدم های آرام به سمت دوست مو فرفری اش حرکت کرد.. چند قدم با دختر مو زنجبیلی فاصله داشت که گفت:«هی هرمی!! تو سنجاق سر منو ندیدی؟ فکر میکنم همین اطراف افتاده باشه... »
دوستش که روی نیمکت نشسته بود و کتابی در دست داشت گفت:«نمیدونم، مطمئنا همین اطراف افتاده!! یکم دنبالش بگرد.... »
چرا این خاطرات به هری نشان داده میشد؟ چرا باید مدام از اول خاطره آوری را میدید؟
همه چیز خیلی مزخرف و همچنین برای هری پیچیده شده بود که...
YOU ARE READING
Save meᯓDrarry
Fanfictionصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
