دراکو مشغول یادداشت برداری از نکته های مهمی بود که پروفسور بینز در حال توضیح دادنشان بود؛ که ناگهان جوهرش تمام شد!!نگاهی به داخل کیفش انداخت،خداروشکر دراکو همیشه مقداری جوهر اضافی همراه خودش داشت اما تقریبا پنج خط از حرف های پروفسور بینز را از دست داده بود!!
چشمش به هری و بلیز افتاد که در میز کناری اش نشسته بودند... بلیز مشغول درست کردن موشک با صفحات اول کتاب بود!! درست مثل همیشه... و بله!! هری هم که به کل خوابش برده بود... چطور ممکن بود کسی سر کلاس پروفسور بینز خوابش ببرد؟ آن هم وقتی که پروفسور بینز یکسره مشغول حرف زدن بود؟!
دراکو نگاهی به اطراف کلاس انداخت و متوجه شد که فقط هری نیست که خوابش برده!! دین توماس و رون ویزلی هم خوابشان برده بود و صدای خروپف رون ویزلی کم کم آزاردهنده شده بود!البته جز این از انها انتظاری نمیرفت! بقیه ی دانش آموزان هم هر کدام مشغول هر کاری بودند،بجز نکته برداری از گفته های پروفسور بینز!!
مثل اینکه فقط هرماینی گرنجر و دراکو هستند که از حرف های پروفسور بینز یادداشت برداری میکنند...حالا تقریبا دراکو ده خط از گفته های پروفسور بینز را از دست داده بود؛ سریعا نوک قلم پر جدیدش را داخل دوات¹فرو برد و سپس شروع به نوشتن کرد!!
در همین میان هرماینی شروع به پرسیدن سوال هایی در مورد درس امروز کرد... واقعا خیلی حوصله داشت!!
دراکو هم که انگار شانس با او یار بود، متوجه شد که سوال هایی که هرماینی میپرسد ربطی به همان ده خطی دارد که دراکو ننوشته بود.چه فرصتی بهترین از این؟
وقتی دراکو نوک قلم پرش را روی کاغذ پوستی تازه اش میکشید و کلمات جدیدی را روی آن مینوشت،فکر اینکه هری در خواب خیلی مظلوم و بامزه میشود را نمیتوانست از ذهنش بیرون کند!
متوجه ی تکان خوردن فردی در سمت راستش شد... مثل اینکه هری بیدار شده بود.زیر چشمی نگاهی به او انداخت.شاید او اصلا خواب نبوده؟حالا نگاه واضحی به هری انداخت ولی مثل اینکه هری متوجه ی نگاه مستقیمش نشده بود!!دراکو سریع نگاهش را از چهره ی هری گرفت و مشغول نوشتن ادامه ی حرف های پروفسور بینز شد.بعد از چند ثانیه دراکو نگاه سنگینی را روی خودش حس کرد اما به سرعت این حس از بین رفت.
ناگهان پروفسور بینز نگاهی به ساعت انداخت و با لحن بی حال همیشگی اش که از یک روح چیزی جز این انتظار نمیرود،گفت:«خب فکر میکنم برای این جلسه کافی باشه! مثل اینکه همتون خیلی خسته شدید....هفت دقیقه ی دیگه زنگ میخوره. »سپس نگاهی به دانش آموزان انداخت...مطمئنا او هم از وضعیت عجیب دانش آموزان متعجب شده بود!
دراکو بالاخره با خیال راحت کاغذ پوستی اش را تا کرد و داخل کیفش گذاشت... دوباره نگاهی به هری و بلیز انداخت.هری حالا با بلیز حرف میزد و یه کاغذ به شکل موشک را از دست بلیز گرفت.هری چند ثانیه به کاغذ زل زد... انگار به چیز خاصی فکر میکرد. «یعنی چه چیزی ذهنش را مشغول کرده بود؟» این اولین چیزی بود که به ذهن دراکو رسید...
YOU ARE READING
Save meᯓDrarry
Fanfictionصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
