part thirteen

103 10 8
                                        

«تو برام کادوی کریسمس فرستادی!هدفت از این کار چی بود؟ »دراکو با لحن مشکوک و پرسشگرانه به هری گفت و به او خیره شد. 

هری پاسخ داد:«من موقع کریسمس برات کادو نگرفتم! فهمیدم که خیلی بی ادبی بود.حالا اشکالش چیه که من تابستون برات هدیه کریسمس فرستادم؟ »

دراکو اهی کشید:«به هرحال این هدیه ی سال جدیدیه که در پیش رو داریم یا واسه کریسمس قبلیه؟ »

«معلومه که برای کریسمس قبلیه،خواستم جبران کنم به خاطر همین به همتون کادوی کریسمس قبلی رو تابستون دادم»

بلیز به در کوپه خیره شده بود و منتظر بود تا پیرزن با چرخ دستی خوراکی ها به جلوی کوپه ی انها برسد:«خوب کاری کردی.من خیلی ازش خوشم اومد!ولی تو بخاطر مشت هایی که بهم زده بودی هنوز بهم یه تا کادو دیگه بدهکاری! »

همین که چرخ دستی پیرزن در دیدشان قرار گرفت،بلیز و هری به سمت آن حمله ور شدند.دراکو  فقط به هری نگاه میکرد و پوزخند میزد؛وقتی که هری تمام شکلات های غورباقه ای را برداشته بود و بلیز به او هشدار داده بود که باید به او هم کمی بدهد. 

«بچه ها لطفا همدیگه رو نکشین!من به هر دوتاتون احتیاج دارم.»دراکو این را با خنده به بلیز و هری گفت که با هم سر ابنبات های برتی بات، بحث میکردند. 

بعد از اینکه چرخ دستی را به طور کامل خالی کردند، به داخل کوپه بازگشتند و تازه دعوای اصلی شروع شد. 

کراب و گویل دعوا را بدتر میکردند و هر لحظه  ممکن بود که  بلیز و هری بخاطر خوراکی با همدیگر دوئل کنند.

بلیز با صدای بلند به وینسنت گفت:«اوی وینسنت کراب متقلب!من حواسم هس که همینطوری داری خوراکی هامو بر میداری! »

دراکو مثل همیشه انها را از هم جدا کرد و دوباره سر جایش نشست.هری مجذوب روزنامه ای شد که در دست دراکو بود.مثل همیشه دراکو مشغول خواندن روزنامه ی«پیامبر روزانه»بود.هری در کنار دراکو نشست و سرش را در پیامبر روزانه ی دراکو محو کرد.

«هی یکم برو اونورتر داری میای تو حلقم!»

هری روزنامه ی دراکو را قاپید و به اولین صفحه اش نگاه کرد. 

عکس متحرکی روی صفحه ی اول روزنامه وجود داشت که نماد شوم ولدمورت و طرفدارانش، یعنی همان اسکلت و مار را به نمایش میگذاشت.مار از دهان اسکلت در آمده بود و به دورش پیچیده بود.دقیقا همان تصویری بود که در تابستان دیده بود.زمانی که برای تماشای مسابقات بین المللی کوییدیچ به مکان برگزاری آن رفته بودند،اوضاع زیاد خوب پیش نرفت.در اخر نماد ولدمورت و یارانش در اسمان تاریک شب،به تصویر کشیده شده بود.

هری دراکو را هم در شروع مسابقات دیده بود اما میدانست که دراکو بخاطر پدرش مجبور است با او حرف نزند.اگر پدر دراکو بفهمد که او با یک پاتر دوست است، مطمئنا اتفاق خوبی نخواهد افتاد. 

Save meᯓDrarryDonde viven las historias. Descúbrelo ahora