꒱ 𝖲𝗈 𝖻𝖺𝖻𝗒 𝗍𝖾𝗅𝗅 𝗆𝖾 𝗈𝗇𝖾 𝗆𝗈𝗋𝖾 𝖻𝖾𝖺𝗎𝗍𝗂𝖿𝗎𝗅 𝗅𝗂𝖾 ᭂ🕯꣹ַֹ҇٭˙• ꒰
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
_«تا به حال شده، کنار عزیزترین فرد زندگیت باشی و بازم احساس دلتنگی داشته باشی؟شده که در حال حرف زدن باهاش هستی و محو خنده هاش شدی و باز هم به طرز عجیبی دلتنگش باشی؟من اینو حس کردم، دراکو! حتی با اینکه نزدیک ترین آدم داخل زندگیم بهم هستی، من بازم هوس چیز بیشتری رو دارم.شاید چیزی که بتونه دلتنگیم رو برطرف کنه، چون هیچ جوره رهام نمیکنه. بهم چسبیده و ول کنم نیست»
_از طرف هری پاتر، به تنها نور امیدِ زندگی اش
˗ˏˋ ★ ˎˊ˗
زمان به سرعت میگذشت و از تکتک خاطرات کوچک و بزرگ آنها عبور میکرد.حتی نمیدانستند که چگونه اینقدر سریع به مرحلهی دوم از مسابقات سه جادوگر رسیدهاند.آب و هوا در اطراف قلعه مثل همیشه خنک و سرد باقیمانده.تعجبی هم ندارد، زیرا هنوز فصل زمستان به اتمام نرسیدهاست.
جادوآموزانِ مدارس هاگوارتز، بوباتون و دورمسترانگ، با هیاهو و عجله به این طرف و آنطرف میروند.بسیاری از بچههای سال اول هاگوارتز، مشغول گفتگو و به روایتی «بدگویی» درباره قهرمانان مدارس دیگر هستند.هر چند وقتی صدای صافکردن گلوی پروفسور سینسترا را میشنوند فورا از ترس ساکت میشوند. به هرحال هاگوارتز امسال چندین جادوآموزِ میهمان از مناطق دیگرِ دنیای جادوگری داشت، نمیتوانستند اجازه بدهند تا جلوهی آنها خراب شود.
در این میان، هنوز بحث و جدال در مورد اتفاقات چندین هفته قبل به پایان نرسیده.گویا همه آنها هنوز در مورد فاجعهی هولناکِ حملهی مرگخوارها به هاگوارتز، تنها و امن ترین مکانشان در این دنیای جادوگری را به خاطر داشتهاند.
از وقتی ماجرا را به تمام خبرگزاریهای دنیای جادوگری رساندهاند، مخصوصا روزنامهی «پیام امروز» هیچکدام از والدین آرام و قرار ندارند.البته بعد از اتفاقات اخیر، حفاظت از درها و تمام خروجیهای هاگوارتز بسیار بیشتر شدهاست.این اتفاق سختگیریهایی هم از طرف اساتید برای جادوآموزان به وجود آوردهاست.برای مثال، حق ندارند بعد از ساعتی معین از خوابگاهشان بیرون بیایند و به سالن عمومی بروند._البته خیلیها از جمله هری، رون و بلیز فکر میکنند که این احتمالا احمقانهترین تصمیم اساتید و مسخرهترین قانون هاگوارتز تاکنون خواهد بود، زیرا که هیچکدام از مرگخوارها هیچوقت نمیتوانند وارد سالن های عمومی دانشآموزان شوند_
از تغییراتِ دیگری که میتوان مثال زد، نگهبانی ترولها در سرتاسر هاگوارتز است که خیلیها، مخصوصا جادوآموزانِ مدرسه بوباتون را آزردهاست.
ŞİMDİ OKUDUĞUN
Save meᯓDrarry
Hayran Kurguصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
