دراکو داخل سالن عمومی اسلیترین، روی مبل راحتیِ کنار بخاری نشسته بود و دفترچه خاطراتی که هری برایش خریده بود را بدون هدف ورق می زد. می خواست برای اولین بار نوشتن را امتحان کند اما چگونه می توانست این کار را انجام دهد؟ اصلاً از کجا باید شروع می کرد؟! نگاهی به قلم پرش انداخت، قبل از اینکه آن را داخل ظرف دوات¹ بزند. صدای کشیدن قلم پر روی صفحه ی سفید دفترچه خاطرات، در میان ترق و توروق آتش بخاری محو شده بود. هیچ کس در این زمان، داخل سالن عمومی نبود. یا اگر بخواهیم بهتر بگوییم، هیچ کس بیدار نبود! چرا باید ساعت 5 صبح، دانش اموزان از خوابشان می زدند و به داخل سالن عمومی می آمدند؟!
اولین جمله ای که نوشته بود را پس از کمی مکث، با چشم هایش دنبال کرد. کلمات پیش چشمانش به رقص در آمده بودند؛ قلم پر را داخل ظرف جوهر گذاشت و با انگشتان دستش، چشمانش را مالید. چه بلایی سر چشمان نازنینش آمده بود؟ بار دیگر، به تنها جمله ای که نوشته بود نگاهی انداخت، کلمات به وضوح دیده نمیشدند و در نظرش بسیار تار بودند! دفترچه خاطرات را با صدای بلندی بست و زمزمه کرد: «اه! لعنت..» در همین حین که سعی می کرد از روی مبل بلند شود، دستش به دوات¹ خورد و صدای برخورد ظرف با زمین سالن شنیده شد.
در حالی که به خودش لعنت می فرستاد، صدای قدم های کسی به گوشش رسید. خیلی خیلی نزدیک بود؛ بیش از حد ممکن نزدیک! «اوه.بزار کمکت کنم!» صدای اشنا به زودی محو شد و به سمت جوهری رفت که روی زمین ریخته شده بود. چوبدستی اش که از پر ققنوس ساخته شده بود را رو به جوهر زیادی که روی زمین ریخته بود گرفت و زیر لب زمزمه کرد: «اسکرجیفای!»
با اینکه دراکو چیزی نمی دید ولی اگاه بود که تا لحظاتی دیگر تمام جوهر ها از بین خواهند رفت و لکه از زمین پاک خواهد شد. برای همین با خیال راحت روی مبل راحتی اش نشست و دفترچه خاطرات را لای مبل مخفی کرد. به طوری که قابل دید نباشد! «هری، من یه مشکلی برام پیش اومده.» هری بدون لحظه ای درنگ به سمت دراکو برگشت و گفت: «چی؟!»
در حالی که سعی میکرد، دفترچه خاطرات در دید هری نباشد گفت: «خب... همه چیز رو تار میبینم. حتی قیافه ی تو!»
هری پوزخندی زد ولی با دیدن قیافه ی سرد دراکو فورا پوزخندش را فرو داد.«عه خب چه بد..کمکت میکنم تا بری پیش مادام پامفری.»
دراکو از جایش بلند شد، دفترچه خاطرات را به طرز ظریفی داخل پیراهنش جا داد و کورکورانه دنبال چوبدستی اش گشت: «احتیاجی به کمک تو نیست!» هری چند بار پلک زد.چه اتفاقی برای دراکو افتاده بود؟!رفتارش بیش از حد عجیب شده بود. اول که وانمود می کرد به کمک نیاز دارد و حالا رفتارش چیز دیگری را نشان می دهد!
دراکو بالاخره چوبدستی اش که از موی بهترین اسب تک شاخ ساخته شده بود را پیدا کرد.آن را در دستان پر از رگ و استخوانی اش گرفت و وردی که در ذهن هری ناشناخته بود را زمزمه کرد. گویی که آن ورد چون رهنمایی برای او بود چون خیلی طبیعی شروع به راه رفتن کرده بود و مشکلی در پیدا کردن مسیرش نداشت. اما هری دمدمی مزاج تر از آن بود که دراکو میتوانست تصورش را بکند.
YOU ARE READING
Save meᯓDrarry
Fanfictionصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
