part thirty five

36 4 3
                                        

«تو درست عین یه پروانه کوچولوی خوشگلی؛همیشه دور تا دور قلبم پرسه می زنی و از گرمای ناشی از تپش قلبم لذت می بری.تو دوست داری دور قلبم بچرخی با اینکه میدونی ممکنه از گرماش نابود شی و از شدت عشقی که بهت داره بسوزی.تو میدونی ممکنه داخلش غرق شی و راه برگشتی نباشه، اما بازم به اهمیت دادن به من ادامه میدی و خودتو داخل گرمای عشقم غوطه ور میکنی.بعضی وقتا حس میکنم خیلی از این خوشت میاد، نه؟ این یه بازی دوست داشتنی و در عین حال خطرناکه!اما تو ترسی ازش نداری. تو از من نمیترسی، از احساساتت نسبت به من نمیترسی، تو از فردی از داخل سایه ها میترسی، از اینکه از دستم بدی میترسی، از اینکه یه روزی این گرمای دوست داشتنی در اختیارت نباشه میترسی. تو از خاموش شدن این انرژی طوفانی داخل قلبم، وقتی که هر بار لمسم میکنی بهم حمله ور میشه، میترسی.لطفا به چرخیدن دور قلبم ادامه بده؛ قول میدم هر طور که شده ازت مراقبت کنم پروانه کوچولو، حتی اگه به معنی از کار افتادن قلبم باشه، حتی به معنی این باشه که قراره خانوادمو از دست بدم یا بمیرم و دیگه هیچوقت اون گرمای قدیمی رو حس نکنم»

٭از طرف دراکو مالفوی، به معشوقه ی چشم زمردینش 𖤐

𓂃𔘓​​✦

هوا در سردترین حالت ممکن قرار داشت؛لندن پر شده بود از اجتماع آدم های زیادی که برای خرید و گردش کریسمس آمده بودند.نوجوانانی در سن و سال هری و دراکو در اطراف شهر می چرخیدند و هر خیابان خالی که پیدا می کردند، به آن حمله ور می شدند و به سمت یکدیگر گلوله های کوچک و بزرگ بلور مانند پرتاب می کردند.هری و دراکو گوشه ای از لندن کنار خیابان ایستاده بودند، در حالی که انگشت هایشان در انگشت دست دیگری قفل شده بود و قصد نداشتند یکدیگر را به هیچ وجه رها کنند.دراکو هر چقدر فکر می کرد نمیتوانست از ایده ی اینکه به خانه ی هری و مادرش برود استقبال کند، چون نمیدانست آن ها می توانند چه واکنشی به حضور او در خانه شان نشان دهند. در بهترین حالت او را به تمسخر می گرفتند و یا با نگاه های بد به او خیره می شدند.یا شاید هم او خیلی زود و بیش از حد قضاوت کرده بود و در ذهنش این افکار ریشه انداخته بودند.

از طرفی نمیتوانست به این فکر نکند که اگر خطری در کمین هری باشد چه اتفاقی میوفتد.او باید چه کاری انجام میداد؟چگونه میتوانست تصمیم بگیرد وقتی هری با چهره ی مظلومانه و نازش به او با چشمانی پر از التماس نگاه می کرد؟به هرحال، توهین و نگاه های بد خانواده و نزدیکان هری بهتر از این بود که جان هری را در خطر بیندازد، اینطور نیست؟شاید میتوانست از این موقعیت سو استفاده کند و نقشه های پلید و شیطانی اش را اجرا کنند یا شاید هم هری پدرخوانده اش را به او معرفی می کرد. چه کسی می دانست چه اتفاقی میوفتد؟شاید قبول کردن پیشنهاد هری بهترین کاری بود که در این لحظه می توانست انجام دهد، زیرا چند دقیقه بعد از اینکه دراکو موافقتش را اعلام کرد، هر دو، دست در دست یکدیگر، در خیابان های لندن، پایتخت انگلیس عزیزشان، با سرعت متوسطی می دویدند و می خندیدند.درست مانند لحظاتی که از دست پانسی پارکینسون و دوقلو های ویزلی فرار می کردند، اما اینبار کمی متفاوت تر بود، زیرا دراکو  میتوانست گرمای زیادی ناشی از هردویشان را احساس کند.در حین دویدن هر از گاهی به صورت هری خیره میشد و اهمیتی نمیداد که ممکن است به طور ناگهانی پایش به جایی گیر کند و یا حرکتش کج شود و روی زمین بیفتد؛ اشتیاق و میل به بوسیدن هری انقدر در وجودش رخنه کرده بود که نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد.فقط سرش را از چهره ی هری برگرداند تا هری را معذب تر از این نکند و هر دو روی دویدن و خندیدن، و روانه شدن به سمت خانه ی پاتر ها، تمرکز بیشتری کنند.

Save meᯓDrarryDonde viven las historias. Descúbrelo ahora