پــس مــنــو بــیــدار کــن وقـتــی کـــه هـمـش تـمـوم شــد٬
وقـتـی کــه عــاقــلتــر و بــالــغتــرم.
تـمـام ایــن وقــت داشـتـم خـودمــو پـیـدا مـیـکـردم٬
و مـن نـمـیـدونـسـتـم کــه تـوی وسـوسـه هــا گــم شـــدم.
──────༺♡༻──────
𝖫𝗈𝗏𝖾 𝗂𝗌 𝖺 𝗐𝖺𝗅𝗄 𝗂𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗉𝖺𝗋𝗄٭
𝖳𝗁𝖺𝗍'𝗌 𝗁𝗈𝗐 𝗂 𝖿𝖾𝖾𝗅 𝖺𝗍 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗍𝖺𝗋𝗍𖤐
دراکو بیشتر به جلو حرکت کرد و فاصله شان را کمتر از قبل کرد، خیلی کمتر...او یکی از دستانش را دور کمر هری حلقه کرد و دیگری را داخل موهایش فرو برد:
-«دلم برات تنگ شده بود، نخودی!»
صدای نفس های همدیگر را به وضوح می شنیدند.هری می توانست ضربان قلبش را هزار برابر بدتر و شدیدتر از آنچه قبل از دیدارشان بود، حس کند.سعی کرد نفس عمیقی بکشد که بخار های ناشی از تنفسش به سمت صورت دراکو رفت و او را گرم کرد. لبخندی از سر رضایت زد و موهای هری را بهم ریخت.
بنظر می رسید که هر دو، از شدت نزدیکی شان پریشان و آشفته شده بودند اما به نوعی از این موضوع لذت می بردند.هیچ کدام در ذهنشان نمی گنجید که بخواهند از یکدیگر دور شوند.فقط می خواستند مانند تمام زوج های دیگر، دستان همدیگر را بگیرند و از تعطیلات کریسمس و اولین قرارشان لذت ببرند.
گلوله های برف بر سر و صورت و لباس های ساکنین شهر می ریختند اما آنان بی پروا و کاملا آزادانه مشغول گشت و گذار و بازی با بلور های سفید روی زمین بودند.صدای خنده های مردم از دور شنیده می شد؛ هری و دراکو زیر پل معروف لندن ایستاده بودند و از نزدیکی همدیگر خود را گرم می کردند. انگار که به نوعی برای همدیگر بخاری به حساب می آمدند. بخاری گرم، پر از امنیت و محبت، میل و عشق...البته یک بخاری عادی هرگز نمی تواند احساسات به تو بدهد؛ فقط گرمای خشکی به تو تحویل می دهد.
دراکو به افکار پریشان ذهن خودش خندید، سعی کرد با شوخی ها و کنایه های همیشگی اش جو کمی متشنج فضایشان را از بین ببرد:
«هری، کادوی کریسمس من کجاست؟من همین الان کادوی کریسمسمو میخوام، پسر!»نیشخندی زد و پیشانی اش را به پیشانی هری تکیه داد و نزدیک بینی و لب های پسر دیگر، نفس کشید. با دیدن سرخ شدن و برافروختگی کوچکی روی گونه های هری، لبخندی از رضایت زد.او هیچوقت از سرخ کردن و خجالت زده کردن هری دست برنمیداشت و حتی از این مورد لذت هم می برد!
هری با بازیگوشی به چشمان دراکو نگاه کرد و سعی کرد بدون توجه به سرخی و خجالت زدگی اش، لحن صدایش را حفظ و محکم نگه دارد:
KAMU SEDANG MEMBACA
Save meᯓDrarry
Fiksi Penggemarصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
