«سلام هری!»
هری به سمت منبع صدا برگشت و با دختر ریونکلاویی روبرو شد.دخترک مانند دفعه ی قبل لبخند رومخی داشت و حتی این دفعه وضعیت خیلی بدتر بود.
«امم فک نکنم منو یادت بیاد... من اور.... »
حرفش هنوز تموم نشده بود که هری با آزردگی گفت:«میدونم... اسمت اوری تروسه! اونقدرامم که فکر میکنی حافظم بد نیست!! حداقل میتونم اسم هارو توی مغزم ذخیره کنم.. »
اوری به لبخند مزخرفش ادامه داد:«نه اشتباه نکن... من اصلا فکر نمیکنم که تو حافظت ضعیفه!به هرحال تو جزو دانش اموزای برتر توی سال خودت هستی، البته به جز معجون سازی!! »
هر رنگ و رویی که بر صورت هری بود با اخرین جمله ی اوری از بین رفت و باعث شد که هری با آزردگی بگه:«خب میشه بهم بگی که چیکارم داری؟ »
لبخند اوری با حرف هری از بین رفت و با جدیت گفت:«ازت کمک میخوام!! »
«چه کمکی؟ »
همین موقع زخم هری شروع به سوختن کرد و حس کرد که دوباره شیطانی میشود.اوری نزدیکتر امد و سعی کرد تا دست هری را بگیرد اما دیگه دیر شده بود و هری با سرعت زیادی در راهرو های هاگوارتز شروع به دویدن کرده بود.
تنها چند قدم با دستشویی پسرونه فاصله داشت که با شخصی برخورد کرد و هر دوشون محکم به زمین افتادند.
هری از جاش بلند شد و به دختر مو مشکی ریونکلاویی که جلوش افتاده بود، نگاهی کرد. تازه وقتی به خودش اومد که چو با ناراحتی به هری نگاه کرد.هری فورا دستش رو دراز کرد تا به چو توی بلند شدن کمک کنه اما چو خودش بلند شد و لباساشو تکون داد؛ بعد هم بدون هیچ واکنشی از کنار هری رد شد و به سمت سدریک دوید.البته هری به پشت سرش نگاهی نکرد تا ببینه اون به سمت سدریک میره!!اینو فقط حدس زده بود!! اما هیچکس خبر نداشت که هری درست حدس زده!!
هری به سمت دستشویی رفت... هنوزم زخمش میسوخت ولی حالا شدتش کمتر شده بود.خیلی احساس سرما میکرد و دلش میخواست همه چیز رو به در و دیوار پرتاب کنه!! انگار که تبدیل به یه دیوونه یا شایدم به قول هرماینی یه هیولا شده بود!!
هری به چشمای خودش توی آینه ی دستشویی زل زد...اونا دوباره از حالت سبزشون خارج شده بودند!! این دفعه از همیشه قرمز تر شده بودن و هری حس خیلی وحشتناک تری داشت!
چه اتفاقی داشت میوفتاد؟چرا هر بار شدتش بیشتر میشد؟ هیولای درونش هر دفعه وحشتناکتر از قبل از خودش رونمایی میکرد. انگار که یه ویروس هر بار قوی تر و جهش یافته تر داشت توی بدن هری پخش میشد و اونو دیوونه میکرد!
هری مشتش رو به سمت آینه ی صورت شویی برد تا اونو خورد کنه که متوجه ی وارد شدن یه نفر به دستشویی شد.
VOCÊ ESTÁ LENDO
Save meᯓDrarry
Fanficصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
