باد خنکی می وزید اما هیچکدام از آن دو دانش اموز که زیر شنل نامرئی به سمت دریاچه ی سیاه می رفتند، آن را حس نمی کردند. شاید چون وجود هر دویشان از گرمای زیر شنل پر شده بود؟!
افکار عجیبی ذهن دراکو را درگیر کرده بود، در حالی که بوی آشنای هری را استشمام می کرد، به یاد صفحه ی 303 از کتاب معجون سازی سال ششم افتاد؛شاید عجیب بنظر برسد اما دراکو همیشه از مطالعه ی کتاب های سال بعدشان، آن هم موقع تابستان لذت میبرد!به خوبی به یاد میآورد که در آن صفحه چه چیزی نوشته شده بود؛دستورالعمل یکی از قوی ترین معجون های آمورتنیا¹در آن صفحه نوشته شده بود.دراکو حدس میزد که اگر آن معجون جلویش بود، مطمئنا بوی شامپوی هری را حس میکرد! ولی نه.. امکان نداشت که او به این زودی عاشق پسر دیگر شده باشد. آن ها فقط دوست بودند!دراکو سعی میکرد این را درون ذهنش حک کند اما مثل همیشه بیفایده بود.
هری با خوشحالی شنل نامرئی را از روی سرش برداشت. بالاخره به کنار دریاچهی سیاه رسیده بودند.البته نه اینکه هری کاملا خوشحال بود که دیگر آن عطر دراکو را نمیتوانست حس کند! ولی آنقدر وسوسه انگیز بود که مطمئنا بیشتر از چند دقیقه دوام نمیآورد و ممکن بود کار اشتباهی انجام دهد!
هری با اینکه عرق کرده بود، لبخندی زد و به سمت دراکو برگشت: «میبینی؟اینجا خیلی حس خوبی داره.»
دراکو با حسرت به هری نگاه کرد؛ چقدر خوشحال بنظر میرسید:«آره...»
چیزی به ذهن هری رسید که باعث شد چهرهاش از حالت خوشحال به غم تبدیل شود. هری گفت: «اصلا دلم نمیخواد که مرحلهی دوم برسه!»
_:«منم اگه جای تو بودم دلم نمیخواست.»دراکو کمی به هری نزدیکتر شد و همراه با او به دریاچه نگاه کرد.
حالا هری ترسی نسبت به آن جا پیدا کرده بود؛از اینکه قرار بود چند ماه دیگر خود را داخل اعماق دریاچه بیندازد میترسید.چرا او انتخاب شده بود؟از کسی که این کار را با او کرده بود، متنفر بود. از اینکه مدام باید مراقب جان خودش میبود، متنفر بود.شاید تعجب اور باشد ولی بیشتر از همه از خودش متنفر بود!
_:«چیزی ذهنتو در گیر کرده؟»صدای دراکو مثل همیشه آرام بود.
هری نگاهی به دراکو انداخت و سپس لبخند کوچکی زد:«نه، چیزی نیست.»
دوست نداشت که تمام افکارش را برای کسی بازگو کند، حتی اگر آن فرد یکی از بهترین دوست هایش به شمار برود.
موهای بلوندِ پسر دیگر، در اثر باد شدید به هم ریخته بود؛ حالا وضعیت موهای دراکو دست کمی از هری نداشت.
با اینکه چند دقیقهی قبل دریاچه آرام بود اما حالا بسیار بی قرار و آشفته بنظر میرسید.افکار هری هم مانند دریاچه شده بود؛همانقدر آشفته و نا آرام.الآن فقط صدای دراکو بود که باعث میشد تمام تمرکزش از افکارش پرت شود؛و البته که هری سریع آن را دریافت کرد.
YOU ARE READING
Save meᯓDrarry
Fanfictionصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
