_«چند وقته که من داخل این افکار مزخرف گیر افتادم؟هنوزم حضورشو حس میکنم که روحمو میخراشه و با دستوراتش آزارم میده.اینجا هیچ تفاوتی با یه جهنم برای جسم خستهی من نداره!»
آوریتروس_خوابگاه ریونکلاو_خیابان ذهنی همانند جنگل آشفته و پیچدرپیچ؛
"آوری؟میشه اون ضبط صوت رو خاموش کنی؟من به آرامش بیشتری نیاز دارم تا بتونم تکالیف نجومم رو حل کنم."
دختر مو قهوه ای این را با صدای رسایی خطاب به آوری گفت.چهرهاش بسیار خسته و فرسوده بنظر میرسید اما دیگر توان بحث و جدال با تروسِ جوان را نداشت. تصمیم داشت برای یک بار هم که شده، با او مدارا کند.
آوری آهی کشید و ضبط صوت را خاموش کرد و سپس رو به دخترکی که ولنسیا کوپِر¹ نام داشت با لحن بیخیالی گفت: "خاموشش کردم، حالا خیالت راحت شد؟" از آنجایی که بیکاری و بی سامانی اعصابش را بهم ریخته بود و تحمل نقنق های ویشا² _اسم مستعار ولنسیا که خودش انتخاب نموده است_ را نداشت، تصمیم گرفت لباسی گرم بپوشد و به حیاط مدرسه که هنوز هم حال و هوای کریسمسی خود را حفظ کرده بود، برود؛بلکه شاید حال و هوایش عوض شود.
شالگردنش_که به رنگ آبی تیره و سفید بود_ را تا بینیاش بالا کشید و با قدم های آرام و آهسته از پله های متعدد خوابگاه دخترانهی ریونکلاو پایین رفت.
"لاوگود، میشه یکی از اون مجلههایی که داخل دستته بهم قرض بدی؟زود برات میارمش" رو به لونا که چندین جلد مجله با تصویر یک گریندیلو³ در دست داشت گفت.لبخندی روی لبش نشسته بود و منتظر جوابی از طرف مخاطبش بود.
"البته، میتونی تا هر موقع بخوای نگهش داری"لونا یکی از مجله ها را به دست او داد و سپس با لبخندی از کنارش گذشت."مچکرم،خانومی!"صدای آوری بود که از پشت سرش فریاد زد.
نمیدانست چهمقدار درگیر مجله شده بود که متوجه رد شدن جمعی از اسلیترینیها از کنارش نشد.هری با نفرت و کینه به او نگاه میکرد، انگار که حقش را خورده باشد.دراکو با پوزخند صورت اخمالوی هری را بررسی میکرد، پانسی هم فقط سعی میکرد خودش را مخفی کند و تمایلی به نشان دادن سرخی روی گونههایش نداشت؛ فقط به مسیح مقدس پناه برده بود و دعا میکرد تا آوری متوجه آنها و مخصوصا او نشود. علاقهای به گفتگوی محرمانهی دیگری نداشت یا دیدن آن لبخندهای طاقت فرسا.
هنگامی که از کنارش گذشتند، بلیز با صدای بلندی گفت: "خدایا شکرت!بالاخره بعد از چندین روز دیدمش.هری، درا! دیدید چطوری بهمون بیمحلی کرد؟روم نمیشد باهاش حرف بزنم!"
هری آهی کشید و اخمش غلیظتر شد.میدانست کسی که بلیز زابینی، دوستِ نسبتا سادهلوحش از آن حرف میزند، آوری تروس بود."چقدر جذاب و جالب!وای که چقدر آدم باحالیه این بشر."
YOU ARE READING
Save meᯓDrarry
Fanfictionصدای تازیانه ی بی رحمِ آذرخش که بلند شد، تحمل پسرک پایان یافت و بغض بزرگی که در گلویش سنگینی می کرد شکسته شد.بدون کوچکترین اهمیتی برای غرور ارزشمندش، اجازه داد که قطره های اشکش، به ارامی بر روی گونه اش جاری شوند و به روی زمین سخت بیفتند. وجودش از وح...
